نابودی

نویسنده الهه در اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸

در مواجهه شدیدی  از درون با تصنع و صدا و روشنایی ها و رنگ ها  روبرو میشوم که با تمام استحکامی که بر آن ادعا دارم بر خود میلرزم ، و می هراسم.

میگریزم تا جایی بیابم تا لحظه ای در آن بتوانم «باشم» به خود معمول و عاقل برگردم و آنچه که بدان انسجام داده ام در این مواجهه و تصادف با محیط مصنوعی از دست نرود آنها را به سختی در ذهنم نگه میدارم و سعی به یاد آوری دارم تا پخش و پراکنده نشود.

گویی هر آنچه هست ، مزاحی تلخ و پوچ است، میخواهم آن ها را در کوچه بگذارم و بی آنها به خانه روم ، آنها با هستی من آغشته نشده اند ، نیامیخته اند، شبنم عشق بر آن ننشسته است  که با قطره ای حلال سخت ترین غیر حلال ها شود،  پس چگونه با درون یکی شود؟!

دلم گرفت ،استاد  آن شعر را در تکه کاغذی کهنه نوشته بود ، و نام آن شاعر را که برد بر دلم غمی عجیب فرود آمد ، چه قربانی ها که داشته ام ،

«ادبیات» همواره آرزویی بود که فلسفه ام نمیگذاشت ، اجازه نمیداد آشکارا لحظه هایی بر شانه های احساسش تکیه کنم  و از او هست و مست شوم.

هنوز هم زود میلرزم ، هنوز هم زود نابود میشوم ،برای نابودیم همیشه  بهانه ی آسانی هست ، دریغا که دیگر انتخاب ها را از دست داده ام ، تمام شد ، دیگر  هوس پنجره باز کردن و باد خوردن به سرم نمیزند زیرا که سرماهای بسیار خورده ام.

نابودی ها دیگر خود مرا انتخاب خواهند کرد ،

راهی که در پیش گرفته ام میروم و خوشحالم ،

میخندم و شادم ،

همه ی هستی اطرافم را همچون باد می بوسم

و میوزم

و میروم

در دل نویدی هست که میگوید نابودی نزدیک است .

بی موضوع

نویسنده الهه در اسفند ۹م, ۱۳۸۸

جهان پیر است و بی بنیاد  ….  از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ….     ملول از جان شیرینم


باید موضوعی در نظر بگیریم که دست کم ۹ ماه روش کار کنیم

-          خوب، چه موضوعی ؟

-          همون موضوعی که باعث شد به  فلسفه پناه بیاری

-          موضوع! خوب الکی اومدم ، همین جوری ، گفتم ببینم چه شکلیه ،البته ، اولا با اخلاق اجتماعی مشکل عمیقی داشتم ، ولی بعدا فهمیدم نمیشه کاری کرد ، یعنی این همه از هر دری وارد شدند که اخلاق  درست کنند ، ویران تر شد ، قرار شد منم حد بزارم ، در ویران سازی خیلی هم پیش نرم.ضمن اینکه فهمیدم آدم خودت خیلی هم اخلاقی باشی مضره ، اخلاق متواضعانه ضرر داره ، در مقابل جامعه بی اخلاق باید قوی بود ، باید این ماده بی ارزش بی خاصیت که چند صباحی قراره تو این دنیای زشت و بی سر و ته سرگردون باشه رو قوی کرد ، باید نیروی جاذبه رو چند برابر کرد که بشه مثل میخ به زمین فرو رفت! تا زمانی وحوش بهت حمله کردن نیفتی و له بشی ، باید قدرت تمسخر رو بالا برد ، تا به همه بازی های سیاست و سرنوشت خندید ، ما مردمی هستیم که باید این اخلاق زندگی کنیم ،تا دووم بیاریم !

از دنیا خیلی حرف دارم ، ماه و خورشید و ستاره و کوه و دریا و جنگل و درخت و آتش و خاک و باد و انسان و دوست و آشنا… همه این هاش شگفت آوره ، میشه عشق ازلی به این مواد داشت، اما خون دل آدمها رو که میبینم غروب و دریا و کوه و همه چیز و همه رنگش، خون دل منه ، همه ما انگار می دونیم با چه عجوزه ای طرفیم ، ولی الکی خوش می خندیم و می گذریم که ازش فرار کنیم ، قدرت وهم عجیبی داریم ، چاله هاشو با فریبی عجیب می پوشونیم اما یه ذره چپ و راست بریم،  یه قدم به عقب برگردیم ، همچین می افتیم به دام بلا، که فقط خنده موزیانه دنیا می فهمه که چه اتفاقی افتاده ! لذت عجیبی می بره نامرد بد سرشت ، ولی وظیفه ما همینه : «ماست مالی کردن » !،  ندیدن ، رفتن ، اراده ، شیر بودن در برابر این گرگ بی صفت !

سارتر عزیز چقدر دوست داشتم بیشتر باهات آشنا می شدم ، میدونی که چقدر مزمزه کردم از بین فیلسوفهایی که استاد نوشته بود تو رو انتخاب کنم ، که یه عمر ناچار نشدی بگی جنس دنیا خوبه ! تهوع ! عجب کلمه ای ، هر وقت که چشممو باز میکنم میبینم که جز این نیست ، افسوس ، که ویتگنشتاین قوی و نابغه  رو انتخاب کردم ، چرا ؟ چون به جنس دیگه نیاز دارم ! بهتره دنبال معنا بگردم تا تهوع! چون دنبال درمان و راه حل این درد تهوع ، هستم .واقعیت جز حرف تو نیست ، اما ببخش من میخوام سعی کنم خوش بین باشم ، مثل نوشته های قبلی که خوشبینی عجیبی در اونها حس میکنم ، واسه هر روز بدی از زندگیم یه جریان درست- حسابی گذاشتم! خنده داره ، مسخره است، ولی این جریان بزار منو ببره ، بزار نابود کنه ، باز هم میگم جریان بود ، اون خنده های موزیانه رو میگم نشنیدم ، خیال بود، توهم بود، اون رنج ها و شب نخوابیدن ها و زوزه کشیدن ها رو میگم معنا دار بود، خوب من زنده ام ، ساکن این دنیام و خیلی فرق هست بین اینا،کسی چه میدونه این روزها به من چی میگذره! اگه ناله کنم که دیگه منم میشم یکی مثل بقیه ، یکی مثل همه و مثل هیچ کس ، مثل  «خواجه حافظ شیرازی »، در ذهنم میگم عجب انسان فوق العاده ای ! یعنی، درد بزرگی داشت که کلماتش انقدر بزرگ بود یا اینکه خیلی خردمند بود  ، آه و قدرت را با هم دیگه فریاد میکرد.

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را

این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم

با این واژه ها راحتترم ، بهتره تغییر معنا بدن ، معناشون تغییر کنه ، آدم با دلخوشی ها سپری میکنه ، میگذرونه ، مگر نه اینکه تموم شدنیه ، فرض کن که تمام عمر تو کلاس خشک و خشنیه با یه معلم سخت گیر ، که ادعا میکنه دانش بالایی هم داره ، ولی هیچ دلیل قانع شدنی واسه هیچ درسی نداره ، تو میتونی  به عنوان یه شاگرد باهوش که خوب میدونی این درس خیلی بی خوده، دو کار انجام بدی و میدونی حق نداری از این کلاس بیرون بری چون وظیفه داری در اون باشی :

۱- تمام لحظه هایی که قرار نیست تموم بشه به ساعت نگاه کنی و در حالی که نمی دونی این عقربه ها کجا قراره لحظه رهایی رو بهت نوید بده، همین طوری گوش به تیک تاکش بدی  و منتظر تموم شدن بشی و مدام  چهره این و اون رو نگاه کنی که با چهره های عبوس و چشمای خسته دارن جزوه می نویسن و مخ بیچاره رو وادار میکنن،  مثل یه سطل آشغال فرمول داخلش جا سازی بشه ودستای بی زبون رو مشغول کاری کردن، و  یه آه میکشی و میگی: « تهوع آوره»!

حقا که صداقت رفتارتو تحسین میکنم اما ، این رو بدون ، که خیلی عاجز و بدبختی که نمیتونی حتی یه سطل آشغال باشی که مشغول بشی باهاش .

۲- معما بسازی و با همین فرمولای خشک و خالی که معلم هم نمیدونه چیه لحظه ها رو بگذرونی ، خودت سوال کنی و  در مقابلش پاسخ سفت و سخت بدی ، وسنگ هایی بندازی که معلم گرامی لحظه هایی رو دست از سر همه برداره که  اون رو برداره ، و تو دلت بگی فرار از رنج بهتر از رنج کشیدن و بهتر از رنج دیدن و دیدن رنجه.

دنیا رنجه ولی من به اون معنایی دیگه میدم ، میگم یه گیمه که باید رند باشی  جنگ و دعوا فایده ای نداره حتی اگه یه مبارز باشی حماقت میکنی اگه روش جنگ رو انتخاب کنی ، حتی اگه شیر باشی از پس این پیر جادوگر بر نمیای . پس بهتره ببینی توانایی های انسانیت تا چه حد به کار میاد .

فکر میکنم بهتره حقیقت رو جستجو نکرد  . کیه که فکر کنه حق با او نیست ؟ این جریان و تکامله که تعیین میکنه  کدوم جریان باقی می مونه ، ما انسانها نمی تونیم دنیا رو تغییر بدیم و سرشتش رو عوض کنیم و پند اخلاقی بدیم ، حتی اگه یه قهرمان برای عصرمون باشیم و یه پدیده درنسلمون ، باز هم جهت رو نمی تونیم تغییر بدیم ، ما فقط تاثیر کمی میتونیم داشته باشیم هر چقدرهم که قوی باشیم بر کل هیچ احاطه ای نداریم حتی نمی دونیم جنس این کل و جهت چیه ؟ پس تلاش بیهوده رو کنار بزاریم ، پس کمتر ناله کنیم و کمتر مدح کنیم، تهوع آوره ؟ حیرت آوره ؟ بده؟ خوبه؟ زیباست ؟ زشته؟ موافقه؟ مخالفه؟ هر چی هست باید بر اون سوار شد ، چون نمیشه مقابلش ایستاد ! و ممکنه بتونیم در جایگاهی که هستیم اونقدر قوی  و رند و با در نظر داشتن و کسب حد و حدود و مرز و اخلاق شخصی قوی باشیم که اگر جریان و دنیا با هم توافق کردند مقداری هم بر محیط تاثیر بزاریم اما اون به عهده ما نیست ، وظیفه ما  مقابل خود ماست و هماهنگی با جریان.

*سعی کردم منظم بنویسم .

جریان

نویسنده الهه در اسفند ۶م, ۱۳۸۸

ممکن است زیر فشار عده ای کلمه ی بزرگ شده له شوم ،میدانی که آنها را به دست نگرفته ام که در عبورم و فلسفه ،همچون عصایی به دست گیرم ، که گویا کمکم می کنند و مساله ام را حل می کنند! میدانی که آنها را یافته ام بر سر راهم قرار گرفته اند ، بی آنکه بدانم چیستند یا اینکه دوست ندارم بدانم ، من این راه را قبلا نیامده ام از این گذرگاه نشنیده ام ، پایانش را نمی دانم ، اصلا نمیدانم آنسوی آن کجاست ؟! تنها میدانم که اگر آنجا می ماندم ، خفه می شدم توان نفس کشیدن نبود.
تو، شاید بپنداری که تمام اینها اتفاق بود ، شاید باور داری که فیزیک و عدم تعینش به هستی هم بی تعینی و بی تشخصی رای میدهد اما من حق ندارم که چنین فکر کنم ، فلسفه هر فردی خودش است ، گاهی بدون منطق و نتیجه رقم میخورد ، چرا باید بر اثبات اصرار کنم ، من توان اثبات سخنم را ندارم ، چون اصراری ندارم سخنم اثبات شود ، چون صدق سخنم را تنها درباره خود میدانم ، هگل آنهمه اشراف بر تاریخ و فلسفه داشت و تنها به این رسید که کار فیلسوف شناخت زمانه خود است و بدست آوردن آن !
من معجزه را دیده ام ، من در مقابل معجزه عاجز و ناتوان بوده ام ، اگر سخنم کلیشه ای است یا هر چه، نمیدانم! میخواهم اعتراف کنم که چشمان او دروغ نبود ، او چشمهایش را در زندگی ام بخشید و نازل کرد ، تو میپنداری سخنم تصور است و بی عقلی ، نمیدانم هر چه دوست داری فکر کن!!
من به جز این زبان منطق و عقل زبان دیگری میشناسم که حقیقتم را اومیداند و میگوید ،آری  دو زبان بیگانه با هم را میشناسم که یکی بهتر از من او مرا می شناسد و او را که بزرگتر و عزیزترین خلوتم با اوست قربانی نموده ام چون او بزرگوارانه چنین خواست که قربانی اش کنم که به زبان منطق آری بگویم ، من فرزند دو زبانم منطق و احساس ، دو زبان که با هم ، هم را نابود می کنند ، بدون هم خود را نابود می کنند ، نمیدانم تکلیف این دیالکتیک چیست ! اما میدانم چشمهایش دروغ نیست ، هیچ منطقی نمیتواند بگوید دروغ است چون من آنها را دیده ام ، شهود کرده ام ، دیدی که خانه ما چه کوتاه خانه خوشبختی بود و تا کجا سیل غم آمد و غارت کرد و بر باد داد و ویران کرد و رفت ، همچون تخته پاره های یک کشتی طوفان دیده هر کداممان را به طرفی و گوشه ای پرت کرد و با هم غریبه مان ساخت ، و او آمد و با چهره ای عجیب و زیبا ، او هر گز یک اتفاق نبود ، او یک خواست بود ، او هدیه ای بود که هر روز قدر و بهایش را بیشتر شناختیم که هر چه می رفت و می گذشت این تکه های از هم جدا شده را بیشتر به هم نزدیک میکرد تا جایی که دیگر تکه ای نماند او همه را به خود باز گرداند و خود در آن وسط تپید ، در جایگاهش . خاطره شیرین روز تولدش ، چگونه ممکن است ، روزی که حس میکردم کاملا بی احساسم و شاید در بهت و سردرگمی عجیبی بودم ، هنوز صداهای آشنایانم را در گوش دارم که فریاد شوق و شکر سر میزدند « خدایا ممنون ..خدایا …خدایا ممنون »، خانه عزاگرفته و غریب از این دنیا شده ی ما را با آمدنش- آمدنی که دروغ نبود ، زیباترین حقیقتی بود که در زندگی دریافتم – از حضورش آهسته مملو کرد ، آهسته! درست در زمانی که رنج های بسیار انتظارم را می کشید و به اقیانوس درد افکنده شدم حضور او قوتم بود و باورم و هضم کننده جریان زندگی ام ، چگونه میتوانم بگویم او فقط یک اتفاق بود؟! پس اگر اتفاق نمی افتاد چه ؟ چه میشد؟ چه میتوانستم بکنم!؟ چه مسخره میشد زندگی بدون این لطف بدون این تغییر جریان.
و جریان زندگی من چنین بود ، آن جراحی های سخت که هربار تا چندین ماه حتی اگر میخواستم ، رنج و درد نمیگذاشت لحظه ای بخوابم و آرام باشم و همواره در اوج سختی ها انتظار ها بالا بود ، هیچ وقت فرصتی برای لحظه ای ایستادن و به عقب برگشتن و شرح دادن نبود ، فرصتی حتی برای اعتراض و گریستن ، اما بعد از قبول شدن در دانشگاه که یکسال قبلش تمام را به خاطر یکی از سخت ترین جراحی ها از دست داده بودم ، گویا فرصتی برای خودم پیش آمده بود فرصتی که دور از توقع در لاک تنهایی روم و در آرامش سیاهی اش بخوابم ، اما دیدم که هر چه میلم به خواب و تنهایی خلا بیشتر میشود ، تشنج زندگی ام افزون میشود ، دیدم که حرکت ، تشنجی دارد که هرگز آن را نمی فهمیدم ، قبلا نمیدانستم ، و با تجربه اش معنا میشد ، اینگونه بود که باز معنایی تازه می یافتم ، هیچ وقت آنچه که تصور میکردم اتفاق نمی افتاد ، رنج هایم رنجور و ناتوانم می ساخت ، و هر بار که به مرحله ای میرسیدم که از دور منتظر رسیدنش و لحظه هایی فراغ را داشتم، توانم برای دریافتن آن فراغت کمتر و نامحسوس تر میشد ، و تنها در پایان هر راه حس میکردم باز تَرَک برداشتم ، و بغضم فرو رفته تر و سنگی تر میشد …تا اینکه به کلمات پناه بردم تا این شبهای درازی که گویا ، پایانی ندارد با آنها بازی کنم ، با شریعتی و کویر و گفتگوهایش همراز شب میشدیم و در آن عالم دیگر سیر می کردیم تا آنجا که دیگر از این دنیا بریدم و تمام روز انتظار شب را می کشیدم …
دیدی که بغض ده ساله ام را یکی آمد و ترجمه کرد یکی آمد و خواند ، یکی آمد و مرا خواند ، تا به خود آیم تا خود را باز خوانم ، دیدی که او بود مرادر لابلای کلمات که پنهان می شدم و گاهی پیدا ، او دریافت و همه ی کلمات الماس رنگ و فریبنده را کنار زد گفت “سخن تو” !گفت “خودت”،”دردت ” ،”گمشده  و مفقود و دلیل بغض صدایت و کلماتت”، “دردت” ! گفت من تو را میخوانم نه کلماتت را ، و من که در سرزمینی دیگر سیر میکردم به زمین آمدم تا او را بیابم ، تا او هم مرا باز خواند ، گرچه رسم زمین و آسمان یکی نبود و این گونه بود که به زمین آمدم ، به فرش ،او هم رفت تا با رفتنش درسی دیگر و معنایی دیگر دریابم ، میتوانم به همه این رفتن ها بدبینانه و زشت بنگرم به همه این مرگ ها و مرگ ِباور ها، اعتراض کنم ، اما مرگ ، به من معنایی دوباره می داد ، هر بار که عبور می کردم می سوختم و سپس یخ می شدم ،اما در نهایت رنجم ، رنج سرد و غم منجمد شده ام را تغییر می داد ، رنگی دیگر میداد بیشتر با آن کنار می آمدم معنایش را بیشتر درمیافتم . اتفاقات در نهایت وقتی باورش میکردم ، سفت وسختم میکرد ، ..
همچون روزهای آخر ، روزهایی که آخر بودنش و پینه های بسیار را در آیینه ی ذهنم به وضوح میدیدم ، حتی یک تار موی سیاه در شکل تصوری و تخیلی روحم نمیدیدم ، و نی را برداشتم و رفتم به چوپانی و هجرت گاه عرفان ، روز و شب ، شب و روز با مولانا ! … روز و شب را همچو خود مجنون کنم …روز و شب را کی گذارم روز و شب، …و شمسش ، ای نوش کرده نیش را ، باخویش کن بی خویش را ، بیخویش کن با خویش را چیزی بده درویش را …. به جز این بیتها که در شرح و سوز نامه های آن دوران حک کرده ام چیزی از عرفان یادم نمیآید ، جریان زندگی همه آن من او شده را ، به ته و آخر رسیده را به اول اول باز گرداند و با عرفان بیگانه ام ساخت …از آخرین نوشته های روزهای آخرم یک آغاز نامه ای در نوشته های با عنوان خاکستان خواندم که معنایش را با آنکه ، اکنون با بی اعتقادی پیش میروم و دقیقا حال کودکی دارم که هیچ نمیداند ، در آن نوشته میتوانم هنوز لمس کنم :
آغاز می کنم به نام آنکه مرا به آغاز فرا می خواند ،
خاکستر روز های سوخته را را در در سوزش نفس های داغ بودن در هستی شمعی در باد در دستانی رفته از یاد به دست می گیرم و واکنون که تولد مقدس ترین آغاز هاست و آغاز همه ی راه هاست در اندیشه ی آن که نمی دانم کیست چشمانم را که در درون تاریک و گرم آغاز خلقتم بسته بود باز می کنم و او را می جویم


سپس خود را به دست جراحی ای سپردم که شاید برای نابودی بهانه خوب و پایانی خوشایند بود ،پایانی نجات دهنده، روزها بود که انتظار میکشیدم دردی سختتر از آنچه در وجود دارم مرا از آن من بگیرد ، یا اینکه تمام شوم و یا هر چند سخت و دشوار رنجبار اما از این آخر بودن و آخر ماندن بیرون کشاند ، و انتظار میکشیدم که مرگی مرا از زندگی در پیری را نجات دهد، شاید هرگز چنین برای مرگ مشتاق نباشم ، زیرا که « اشتیاق » را اکنون همچون لبخندی مزاح گونه و تلخ میبینم که بی شباهت به فریب نیست !..نه فریب کلمه ای بدبینانه است ، اشتیاق معنای کنونی و جالبش در زندگی من به جریان طبیعی و جهت دار تغییر معنا یافته ، و تمام کلمه ها به گونه ای تغییر معنا داده اند ، همچون سنگ شده اند ، شاید هم خاک …نمیدانم چه شده اند …هبوط شاید هبوط یافته اند!.
و باز هم دردی سخت تر آمد تا این بار تولدم دهد ، آغازم کند ، جراحت روح و جسم همزمان به نهایت رسیده بود ، دیگر حتی ناجی هم کافی نبود مانند دوران کودکی و نوجوانی نمیشد با او اندکی دلگرم یا حتی سرگرم شوم گرچه او همیشه دلگرمی بوده اما بزرگترین دلگرمی ها هم در دلی که زمستانش در اوج سرماست و افکارش با طوفانی و کولاکی از پوچی یخ گرفته ، به مانند گلی همیشه سبزند در دل کوهستانی سراسر یخ گرفته ، نمیدانم چه شد در دورانی که جسمم حتی از تکان خوردن می هراسید به حرکت درآمد که فلسفه را بیابد ! درست زمانی که همه تفکراتش و افکار و ایده آل هایش را از دست داده بود و به فنای فکری رسیده بود! و «فلسفه» یعنی رنج تفکر!
آنچه اکنون حس میکنم سخت تر از همیشه است ، با آنکه همچون کودکی مفاهیم را از نو میجویم و کنجکاوی کودکانه ای به حل مساله های فلسفی لحظه ای رهایم نمیکند ، از سویی دیگر مانند پیری که یک بار زندگی و همه راه را تجربه نموده مسئولیت آرامشی اینگونه داشتن را بر خود حس میکنم ، من مانده ام و با پیری و کودکی در درونم ، همه ی هستی من دیالکتیک شده است مانع الجمع هایی که در وجودم هستند و این مرا میترساند ! میترسم که اشتباهی باشد ، میترسم که یکدیگر را نابود سازند میترسم آخرش تکلیف روشن نشود … اما برای این ترس، اضطراب و دلهره ای ندارم ، یأسی نیست ، دیگر  دعواها انرژی ام را نمی گیرد ، باورشان نمیکنم ، هیچ چیز برایم کل زندگی نیست ، بیخیال و آسوده شده ام ، همراه با غم سردم راه می روم ، پیش میروم بی آنکه لحظه ای مرا نگه دارد ، دلسرد کند ،گویا قدرتش را سلب نموده ام. از بند خود رهایی جسته ام ، شاید عبور کرده ام و شاید در حال عبورم .

فکر

نویسنده الهه در بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

هر چه قدر هم آدم  نخواد فکر کنه

یه روزی

یه جایی

یه بار

به همه چیز فکر میکنه

به همه چیز

همون جا خیلی مهمه

همون یه دقیقه اگه باشه

نباید کسی بد فکر کنه

همون جاست که خیلی چیزا باور میشه

همون جاست که آدم تصمیم میگیره دیگه فکر نکنه

* دزدی موزیانه من از حرفای یه دوست

یاد ایام

نویسنده الهه در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ،ولی از شکوه  لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی زجانم برده طاقت

ورنه من داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم ، کنون  باشد زتنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

رهی معیری


کپی رایت عبور. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ