جهان پیر است و بی بنیاد …. از این فرهاد کش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش …. ملول از جان شیرینم
باید موضوعی در نظر بگیریم که دست کم ۹ ماه روش کار کنیم
- خوب، چه موضوعی ؟
- همون موضوعی که باعث شد به فلسفه پناه بیاری
- موضوع! خوب الکی اومدم ، همین جوری ، گفتم ببینم چه شکلیه ،البته ، اولا با اخلاق اجتماعی مشکل عمیقی داشتم ، ولی بعدا فهمیدم نمیشه کاری کرد ، یعنی این همه از هر دری وارد شدند که اخلاق درست کنند ، ویران تر شد ، قرار شد منم حد بزارم ، در ویران سازی خیلی هم پیش نرم.ضمن اینکه فهمیدم آدم خودت خیلی هم اخلاقی باشی مضره ، اخلاق متواضعانه ضرر داره ، در مقابل جامعه بی اخلاق باید قوی بود ، باید این ماده بی ارزش بی خاصیت که چند صباحی قراره تو این دنیای زشت و بی سر و ته سرگردون باشه رو قوی کرد ، باید نیروی جاذبه رو چند برابر کرد که بشه مثل میخ به زمین فرو رفت! تا زمانی وحوش بهت حمله کردن نیفتی و له بشی ، باید قدرت تمسخر رو بالا برد ، تا به همه بازی های سیاست و سرنوشت خندید ، ما مردمی هستیم که باید این اخلاق زندگی کنیم ،تا دووم بیاریم !
از دنیا خیلی حرف دارم ، ماه و خورشید و ستاره و کوه و دریا و جنگل و درخت و آتش و خاک و باد و انسان و دوست و آشنا… همه این هاش شگفت آوره ، میشه عشق ازلی به این مواد داشت، اما خون دل آدمها رو که میبینم غروب و دریا و کوه و همه چیز و همه رنگش، خون دل منه ، همه ما انگار می دونیم با چه عجوزه ای طرفیم ، ولی الکی خوش می خندیم و می گذریم که ازش فرار کنیم ، قدرت وهم عجیبی داریم ، چاله هاشو با فریبی عجیب می پوشونیم اما یه ذره چپ و راست بریم، یه قدم به عقب برگردیم ، همچین می افتیم به دام بلا، که فقط خنده موزیانه دنیا می فهمه که چه اتفاقی افتاده ! لذت عجیبی می بره نامرد بد سرشت ، ولی وظیفه ما همینه : «ماست مالی کردن » !، ندیدن ، رفتن ، اراده ، شیر بودن در برابر این گرگ بی صفت !
سارتر عزیز چقدر دوست داشتم بیشتر باهات آشنا می شدم ، میدونی که چقدر مزمزه کردم از بین فیلسوفهایی که استاد نوشته بود تو رو انتخاب کنم ، که یه عمر ناچار نشدی بگی جنس دنیا خوبه ! تهوع ! عجب کلمه ای ، هر وقت که چشممو باز میکنم میبینم که جز این نیست ، افسوس ، که ویتگنشتاین قوی و نابغه رو انتخاب کردم ، چرا ؟ چون به جنس دیگه نیاز دارم ! بهتره دنبال معنا بگردم تا تهوع! چون دنبال درمان و راه حل این درد تهوع ، هستم .واقعیت جز حرف تو نیست ، اما ببخش من میخوام سعی کنم خوش بین باشم ، مثل نوشته های قبلی که خوشبینی عجیبی در اونها حس میکنم ، واسه هر روز بدی از زندگیم یه جریان درست- حسابی گذاشتم! خنده داره ، مسخره است، ولی این جریان بزار منو ببره ، بزار نابود کنه ، باز هم میگم جریان بود ، اون خنده های موزیانه رو میگم نشنیدم ، خیال بود، توهم بود، اون رنج ها و شب نخوابیدن ها و زوزه کشیدن ها رو میگم معنا دار بود، خوب من زنده ام ، ساکن این دنیام و خیلی فرق هست بین اینا،کسی چه میدونه این روزها به من چی میگذره! اگه ناله کنم که دیگه منم میشم یکی مثل بقیه ، یکی مثل همه و مثل هیچ کس ، مثل «خواجه حافظ شیرازی »، در ذهنم میگم عجب انسان فوق العاده ای ! یعنی، درد بزرگی داشت که کلماتش انقدر بزرگ بود یا اینکه خیلی خردمند بود ، آه و قدرت را با هم دیگه فریاد میکرد.
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
با این واژه ها راحتترم ، بهتره تغییر معنا بدن ، معناشون تغییر کنه ، آدم با دلخوشی ها سپری میکنه ، میگذرونه ، مگر نه اینکه تموم شدنیه ، فرض کن که تمام عمر تو کلاس خشک و خشنیه با یه معلم سخت گیر ، که ادعا میکنه دانش بالایی هم داره ، ولی هیچ دلیل قانع شدنی واسه هیچ درسی نداره ، تو میتونی به عنوان یه شاگرد باهوش که خوب میدونی این درس خیلی بی خوده، دو کار انجام بدی و میدونی حق نداری از این کلاس بیرون بری چون وظیفه داری در اون باشی :
۱- تمام لحظه هایی که قرار نیست تموم بشه به ساعت نگاه کنی و در حالی که نمی دونی این عقربه ها کجا قراره لحظه رهایی رو بهت نوید بده، همین طوری گوش به تیک تاکش بدی و منتظر تموم شدن بشی و مدام چهره این و اون رو نگاه کنی که با چهره های عبوس و چشمای خسته دارن جزوه می نویسن و مخ بیچاره رو وادار میکنن، مثل یه سطل آشغال فرمول داخلش جا سازی بشه ودستای بی زبون رو مشغول کاری کردن، و یه آه میکشی و میگی: « تهوع آوره»!
حقا که صداقت رفتارتو تحسین میکنم اما ، این رو بدون ، که خیلی عاجز و بدبختی که نمیتونی حتی یه سطل آشغال باشی که مشغول بشی باهاش .
۲- معما بسازی و با همین فرمولای خشک و خالی که معلم هم نمیدونه چیه لحظه ها رو بگذرونی ، خودت سوال کنی و در مقابلش پاسخ سفت و سخت بدی ، وسنگ هایی بندازی که معلم گرامی لحظه هایی رو دست از سر همه برداره که اون رو برداره ، و تو دلت بگی فرار از رنج بهتر از رنج کشیدن و بهتر از رنج دیدن و دیدن رنجه.
دنیا رنجه ولی من به اون معنایی دیگه میدم ، میگم یه گیمه که باید رند باشی جنگ و دعوا فایده ای نداره حتی اگه یه مبارز باشی حماقت میکنی اگه روش جنگ رو انتخاب کنی ، حتی اگه شیر باشی از پس این پیر جادوگر بر نمیای . پس بهتره ببینی توانایی های انسانیت تا چه حد به کار میاد .
فکر میکنم بهتره حقیقت رو جستجو نکرد . کیه که فکر کنه حق با او نیست ؟ این جریان و تکامله که تعیین میکنه کدوم جریان باقی می مونه ، ما انسانها نمی تونیم دنیا رو تغییر بدیم و سرشتش رو عوض کنیم و پند اخلاقی بدیم ، حتی اگه یه قهرمان برای عصرمون باشیم و یه پدیده درنسلمون ، باز هم جهت رو نمی تونیم تغییر بدیم ، ما فقط تاثیر کمی میتونیم داشته باشیم هر چقدرهم که قوی باشیم بر کل هیچ احاطه ای نداریم حتی نمی دونیم جنس این کل و جهت چیه ؟ پس تلاش بیهوده رو کنار بزاریم ، پس کمتر ناله کنیم و کمتر مدح کنیم، تهوع آوره ؟ حیرت آوره ؟ بده؟ خوبه؟ زیباست ؟ زشته؟ موافقه؟ مخالفه؟ هر چی هست باید بر اون سوار شد ، چون نمیشه مقابلش ایستاد ! و ممکنه بتونیم در جایگاهی که هستیم اونقدر قوی و رند و با در نظر داشتن و کسب حد و حدود و مرز و اخلاق شخصی قوی باشیم که اگر جریان و دنیا با هم توافق کردند مقداری هم بر محیط تاثیر بزاریم اما اون به عهده ما نیست ، وظیفه ما مقابل خود ماست و هماهنگی با جریان.
*سعی کردم منظم بنویسم .
دیدگاه های اخیر