تند می روی جانا *

نویسنده الهه در شهریور ۵م, ۱۳۸۹

آن زمان که نخستین تار موی سفیدت را دیدی؟

ترسیدی ؟ پنهانش کردی؟

کجا ؟

فلسفه کشف و کشک

نویسنده الهه در مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

حتی خاطره خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد

چرا که تا ابد مرده ای

هیچ کس بازت نمیشناسد

اما من تو را باز میشناسم

اندوهی که در شادخوئی تو بود من باز میشناسم

نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می نالند

…..قسمتی از قصه ای! .”

…………

.. چند بار صدایت میکنم چونانی که دوست داریم ، در دنیایی در حال پروازم و منظره ها را برایت توصیف میکنم شاید ناگهان از مزه قیسی بگویی از طعم توت و از لمس قشنگی آسمان … فاطمه یادت میآید؟ تو یاد را خوب میشناسی پس خوب یادت می آید، و من سقوط میکنم به زمین نازل میشم تا آسمان را از زاویه تو نگاه کنم ، حالا دیگر تردد کم شده و حتی نیست شده ، گویا شخم خورده ام چنکگی آمده و شیارهایی در درون می کشد ،.باید زخم میخورد . و با هر شیار برآشفته میشد سکوت میکرد اما فریاد ها در دل داشت گاهی یکباره طغیان میکرد سدها  طاقت نمی آورد و درد سرریز می کرد ،

عجب اتفاق زشتی در همچون یک روز مقابل سی نفر در دانشگاه روز امتحانی که لابد برای آن پروژه مسخره سیستم عامل گریه میکردم منفجر شده بودم و دوست آمد و تسلیتم داد دوست مانند یک مرد محکم بود ، آری تاریخ آن روزها را نوشت و آن لحظه ها را به خاطر یادهایی سپرد ، و نمره نازک نارنجی بودن گرفتم ، نمره پروژه رو صفر شدم و  تمام نمره امتحان کتبی را با تله پاتی کسب نمودم که با صفر جمع شد و بر عددی تقسیم تا از درسی که حتی معنای نام آنرا نمیدانستم از استادی که احتمالا همسنم بود و ما ما موش های آزمایشگاهی جوانیش، پاس شوم ..

دوستیها بود و یاد ها ماند ، جوانی آیا تمام شد یا قلب من زود فرسود ؟ اکنون همچون مجنونان در جمع فیلسوفان حماقتم را اثبات میکنم حماقت من ؟

عجب حوصله ای دارند

من به آنچه شهود میکنم ،کشف میگویم، مرا چه به مفاهیم

آنها را برای از بر کردن برای حیوان کاملتری بودن بدان نیاز است

نه برای مواجه من با زندگی

مواجهه من با دنیایی که دیگر، ردگیر و درگیر دروغ یا حقیقتش نیستم، و تنها گاهی کلماتی استوار میابم همچون کشف ، نه کشف حقیقت و صدق و تطبیق تصور و تصویر و جستجوی صدق و صداقت . اینها مکان ندارند مبدا ندارند چگونه آنها را بنگرم  .

کشف کردن  ِ وجود….و…. کشک شدن  ِ وجود!

عجب حوصله ای دارند آدمیان تمام عمر میتوانند تکرار کنند میتوانند در خانه ای بمانند و به سوژه اکتفا کنند

نمیدانم چرا انقدر دنیای ایستایی داریم ، واقعیت این است آن فرانسوی ها هم زیاد فرقی ندارند ما از آنها عقب تر نیستیم شاید آنها جلوی ما را گرفته اند ، این روزها نام شکلات هایشان و شراب هایشان شده ،معامله زبان فهمی من از سنت آنها :

………………………تغادیسیو    tradition !  باریکلا به خودم که بالاخره دارم زبان فهم میشوم و با زبان نفهمی میجنگم! بازی مفیدیست.!

جلو باید رفت و فرهنگ ها را باید هضم نمود اما خوشبختم که تنها آنچه در این تلاش کوتاه فهمیده ام غبطه ام و اندوهم را عمق بخشیده و به ظاهر نحوه زندگی ام سطحی تر و عمومی تر شده ، اما پایبندی ام به قوائد بازی جدی تر.

ضربه میخوری بار اول فریاد ی طبیعی میکشی و درست فریادت انعکاس شدت ضربه است

بار دوم ممکن است همان ضربه را بخوری و این باز کمتر انعکاس دارد زیرا که پوستت ضخیم تر شده و این بازی ها ادامه دارد هر بار بر سلولهای فهمت افزوده میشود دیگر شدت را حس نمیکنی ، بازی های زیادی پیش رویت هست ، به زودی میفهمی عجله ای نیست خودشان به نوبت و مرحله به مرحله پیش رویت می ایستند و می رسند . منتها هر بار همان قدر که تازگی مییابی و از روزنه ها می گذری و لذت رفتن و پشت سر نهادن هر لحظه امکان دارد که نقشت عوض شود ،  اگر لحظه ای خسته شوی دیگر قهرمان این بازی نیستی و گیم آور میشوی ،

عجب حوصله ای دارند قهرمانان گویا خیال مردن ندارند ، هنوز چشمشان تشنه تماشاست ،هنوز پوستشان قابل کلفت شدن ،هنوز نمی میرند و برای از بر کردن واهمه ای ندارند چون از قواعد بازی است  با صدای بلند تر میخندند برق چشمانشان از دور آشناست صدایشان کلفت تر، جنسشان مرد و قوای بدنی بالایی دارند

ا چه میگویم ! مرا به آنها چه؟ با جسمی می زی ام که جراحت هایش را کمتر زنده ای توانسته است حمل کند ، نوشتن چه دنیایی دارد یاد فیلم آواتار افتادم ناگهان که مرد معلول ذهنش را را به دنیای دیگر برد و قهرمانی شد، آخ! چقدر دلم میسوزد که تنها فیلم بود فیلم!

از دیدن فیلم ها تفره میرم از اینکه به آخری ختم میشوند و اولی دارند میهراسم ، فکر میکنم دنیا را نه آغازی ست نه پایانی چرا این ذره نشان دادن ماجرا ها شروع و پایان دارند ،ول شده ام در ذهنم و گویا در واقعیت چیزی شبیه وارستگی ، فهم کشکندگی ! ، وارستگان را به اسبابی نیاز نست ، چه خوب که این اسباب وابستگی را این روز ها جمع میکنند در کارتون میگذارند که با خودشان ببرند، میگویم تلویزیون هم نمیخواهم میترسم گاهی این فیلم بازی ها ،بالاخره مرا از پله پایین بیاندازد و مثل کودکان به قواعد بازی اعتراض کنم : دسته بندی آدم ها به خوب وبد ، چه تصادفی! یا حیوان نجیبی است یا قبیح ، انسان! خوبیهایش درشت و غلط های درشت هیچ ریزی ندارد ! نمیتوان لحظه ای فکر کرد که او چگونه انسانی است؟ اما راحت میتوان با حیوان تطبیقش داد یا نهایت با چوپان! در مقام فوق انسانیش !

باورت میشود دلم برای حسرت خوردنی در خور انساسیت حسرت میخورد.

فلسفه شکوه کشف و اندوه کشک شده است ، زندگی ام.

درباره خواندن و نوشتن

نویسنده الهه در مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹

از تمام نوشته ها ، من آن را دوست دارم که نویسنده ، آن را با خون خود نوشته باشد .

با خون خود بنویس !

آنگاه خواهی آموخت که خون و روح یکی است .

درک خون دیگران آسان نیست .

از این روست که من از خوانندگان سرسری و سطحی متنفرم.

کسی که خواننده خود را می شناسد دیگر برای او چیزی نخواهد نوشت .

اگر یک قرن دیگر ، خوانندگان سطحی فعلی ادامه یابند خود روح هم خواهد گندید

سعی در آموختن خواندن واقعی به همه مردم ، جلوی نوشتن و حتی فکر کردن را هم خواهد گرفت . زمانی روح خدا بود ، سپس بشر شد و اکنون به صورت توده درآمده است.

کسی که با خون خود به صورت امثال و حکم می نویسد مایل نیست که نوشته هایش خوانده شود بلکه میخواهد آنها را از بر نماید

در میان کوهسار ، نزدیک ترین راه از یک قله به قله دیگر است ولی برای پیمودن چنین راه کوتاهی ، پاهای بلند لازم ایت . امثال و حکم به مثابه قله های کوهساران خواهند بود و روی سخن آنها با کسانی است که دارای عظمت روح باشند

یک هوای پاک و رقیق ، یک خطر نزدیک و یک روحی که پر از شیطنت مملو از شادی باشد ، خوب به هم میآیند چون من شجاعم میتوانم پریانی گرداگرد خود ببینم ، شجاعتی که موجب رماندن ارواح می شود ، برای خود پریانی به وجود می آورد ، شجاعت خواهان خنده است.

من دیگر شما را حس نمی کنم . این ابری که زیر پای خود می بینم ، این سیاهی و سنگینی که بر آن میخندم ، برای شما یک ابر طوفانی است.

وقتی میخواهید تعالی یابید با بالا نگاه میکنید اما من به پایین خود نظر می افکنم ، زیرا هم اکنون تعالی یافته ام کیست در میان شما که بتواند هم تعالی یابد هم بخندد ؟

کسی که کوههای سخت را زیر پا می گذراد و بر همه مصیبت ها اعم از شوخی ها و جدی ها می خندد .

دانایی ما را آزاد ، سهمگین و و بی اعتنا می خواهد ، او زن است و تنها جنگجویان را دوست دارد

شما به من می گویید تحمل زندگی سخت است

چگونه است شما صبحگاهان این اندازه مغرور بودید و شب هنگام این طور حقیر جلوه میکنید ؟

تحمل زندگی سخت است ولی نباید چنین ضعفی را اقرار کرد ! ما همه حیوانات بارکش و خر های نر و ماده خوبی هستیم .

ما را چه شباهتی است با غنچه گل سرخی که حتی از افتادن یک قطره آب بر بدنش می لرزد.

به راستی که ما عاشق زندگی هستیم نه از این رو که به زندگی عادت کرده ایم بلکه از این جهت که به عشق انس گرفته ایم.

عشق همیشه با قدری جنون همراه است و در جنون هم قدری منطق وجود دارد .

برای من که زندگانی را دوست دارم به نظر می رسد پروانه ها ، حباب های صابون و هر چه در بین بشر از نوع آنها باشد بیش از همه از سعادت برخوردارند.

دیدن موجودات کوچک بالداری که به این سبکی و بی فکری ، ظرافت و جنبندگی ، زرتشت را به گریستن و نغمه سرایی وا میدارد.

من تنها به خدایی ایمان دارم که رقصیدن را بداند

وقتی به شیطان نگاه کردم او را جدی ، عمیق و عبوس یافتم، در واقع او روح ثقل زمین است و مسئول افتادن همه چیزها اوست

با خنده می کشند نه با خشم؛ بر خیزید! و بگذارید روح ثقل را بکشیم.

من راه رفتن را آموخته ام ، از آن وقت است که میتوانم بدوم

من پرواز کردن را آموخته ام و دیگر احتیاج ندارم کسی مرا به حرکت کردن وا دارد.

اگر مرا وزنی نیست  . اکنون من پرواز می کنم و خود را در زیر خود میابم

اکنون خدایی در باطن من به رقص  درآمده است

….

چنین گفت زرتشت- نیچه

داغ مرداد

نویسنده الهه در مرداد ۹م, ۱۳۸۹

خوشا ای دل بال و پر زدنت

شعله ور شدنت در شبانگاهی

(

این ترانه  رو دوست داشت

بزار…

با هم زمزمه اش کنیم،

بیا کنارم و سایه ی  روح مانده در آفتابم شو ،

مرداد  داغ است

سایه بانم کو؟

)

او زنده است؟

نویسنده الهه در مرداد ۲م, ۱۳۸۹

در اندرون من خسته ندانم کیست … که من خموشم او در فغان و در غوغاست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود ….رخ تو درنظر من چنین خوشش آراست

***


برای صدمین باره این آهنگ فرانسوی رو تکرار میکنه نه هزارمین ،چند روزه

چرا حرف نمیزنی ؟ چرا بعضی وقتا لال میشی؟ چرا انقدر صدای آهنگو زیاد میکنی

تو اصلا از اون آهنگای خارجی چی میفهمی؟

celine dion – d’amour ou d’amitie

je ne sais pas … je ne sais pas

oui , je ne sais pas comment l’aimer seul peut decider, Qu’on le parle d’amour ou d’amite

-          به همراه آهنگ قسمتی رو میخونه و صداشو کم میکنه و میگه خوبی اینه که نمی فهمم و باعث سکوت ذهنم میشه، نمیخوام چیزی بشنوم ، باز صدا رو بلند می کنه و مشغول نوشتن میشه .

***

-          به نظر میرسه راضیه ، اگه من به جای او بودم راضی نبودم اگه من به جای او بودم خیلی غصه میخوردم ، چون خوبه آدم غصه بخوره، خوبه آدم دلش تنگ بشه مگه بده گاهی آدم دلش تنگ بشه؟

بهش میگم تو از چیزای زیادی غافلی ، تو از راهی ای که میری راضی ای؟ چرا مثل قبل وقتی برای قبرستون رفتن نمیزاری؟ چرا وقتی آلبوم خاطراتو نگاه میکنیم دیگه نگاهت مصنوعی شده دیگه چشمات برق نمی زنه ، تو خیلی احساساتی بودی ، تو زود دلتنگ میشدی، تو راضی ای واقعا ؟ ولی تو هیچ وقت راضی نمیشدی؟ ! کلافه میکردی، ولی زنده بودی الان شبیه مرده ها می مونی چون معقول شده همه کردار و رفتارت ، چرا نمیگی؟ چرا مثل قبل ناراحت نیستی؟ خنده های تو ! از خنده هات میترسم ، از رضایتت

با اطمینان میگه : راضی ام ، لبخند پر معنی ای میزنه میگه “زندگی انقدر ها هم بد نیست ، پر از ترانه های قشنگه “، سخت نگیر

جملاتش کوتاه شده نه گلایه ای نه پریشانی ای خدایا چی ممکنه اونو انقدر قوی کرده باشه به جز حماقت ! گاهی دیدم که وقتی به کارای به ظاهر مورد علاقه اش مشغوله چند قطره اشک میریزه ولی اونقدر کوتاه و کمه که انگار جدی جدی خودش دلیلشو نمیدونه ؟ بارها پرسیدم بهش گفتم چرا ؟ میگه:  نمیدونم نمیدونم هیچ دلیلی ندارم ومهم نیست ، اگه دلیلشو میدونستم هم مهم نیست و بعد میخنده و مشغول میشه…خدایا! اون ، چش شده؟! چقدر از آرامشش میترسم. نمیدونم

je ne sais pas

***

-         میگه بیقرارم ، تو وسط حرفاش گریه های جدی ای داره که دلیل داره، میتونه هنوز گریه های آرام و طولانی داشته باشه طولانی ، لذت بخشه به نظرم . چون بهانه داره ساعت ها تو حال و هوای خودش ساکن باشه ، محرومیت بزرگ اون چیه؟ منتظر چیه؟ منتظر کیه؟ حس انتظار .. حس انتظار … آشفته است … منتظره….اما ته دلش میدونه هیچ اتفاقی نمیافته ، ولی اعتقاد آدمو قوت قلب میده ، این دروغ نیست که اون قوت قلب پیدا میکنه … وای هنوز مونده حس کنه که هیچی نمیشه… مرگ به اون میفهمونه هیچی نمیشه بعد از مرگ ، قرار پیدا میکنه . چقدر حال و هوای زندگی داره  … بیقراری ها ، سوداگریها،  دیوانگی ها …عین زنده بودن بود

**

-          شبیه لغت نامه ها میمونه یا دایره المعارف ها  ، میگفت هنوز شروع راهی، ده سال دیگه به سکوت میرسی ، ترکیبی از فلسفه و روانشاسی و حتی همه علومه ،

از کلمه سردرد شگفت زده میشه! و به فکرش میبره ،میگه :چرا سردرد؟ نکنه تو فهم کتابها به خودت فشار میاری! خیلی جالبه ترجیح میده تو تاریکی کتاب بخونه و یه نقطه ضعف بزرگ داره وقتی میخواد کتابی تعارف کنه خیلی تابلو میشه که دلش نمیخواد!  ،

کتاب ! اون برای کتاب ذوق داشت اینکه چند کتابی که آرزو داشت در آستانه ترجمه بودند و اون مشتاق بود شوقی بزرگ! اون هم زنده است .

-          …

* میگه : ضمیر مبهم او در قسمت های مختلف یکی نیستند.


کپی رایت عبور. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ