ژان بودریار فیلسوف و منتقد غربی در ماه های پایانی عمرش در یکی از دانشگاه های نیویورک یک سخنرانی تحت عنوان نوشابه های انرژی زا ایراد کرد. این سخنرانی بیشتر از آنکه توجه همگان را به خود معطوف کند، تعجب حاضرین را به همراه داشت. وی سعی کرد مرز میان واقعیت و توهم را نشان دهد. واقعیت یا به تعبیری فلسفی تر حقیقتی که وجود دارد.

حال به عنوان یک امر حسی و قابل لمس یا به مثابه یک امر ماپسینی، که نشانه هایش در نهاد ما مستتر است و با درک بخشی از آن در محیط پیرامون خود، به نوعی همخوانی و قرابت در شناسایی این امر می رسیم و در نتیجه صورت کاملی از حقیقت یک امر در شناسایی ما نمود پیدا می کند.  اما بودریار معتقد بود واقعیت دیگر مثل گذشته ها خود را به بشر عرضه نمی کند بلکه در فرآیند مدرنیته و زندگی مدرن روزمره واقعیت گونه های متعددی پیدا می کند که یافتن اصل از فرع آن بسیار دشوار است. از این رو در مفاهیم مدرن دیگر واقعیت، حقیقتی سنتی نیست که دوره های قرون وسطای اروپا یا دوره کلاسیک فلسفی مدنظر بود. حقیقت اکنون عریان است. بسیاری از فیلسوفان مدرن و شهری بر این باور هستند. دیگر نمی توان چیزی را در بسته نگه داشت. دیگر نمی توان ادعا کرد این من هستم که می دانم و هیچ کس جز من نمی داند. حقیقت آنچنان صورت های گوناگونی یافته که هر کس به میزان فهم و تعقلش آن را درک می کند و با استنتاج های ذهنی اش به آن پی می برد. از این رو حقیقت در نسبت با گذشته اگرچه هاله رازآلودگی اش را از دست داده ولی در عین حال صورت متکثرش مانع از دست یافتن آسان و سریع به آن شده است. شما آنقدر حقیقت دیده و ادراک می کنید که نمی دانید بالاخره کدام یک حقیقت اصیل و اولیه است. از همه مهم تر حقیقتی که شما درک و تصور می کنید از دید دیگری شاید حقیقت نباشد و به تعبیرش از توهم شما نشات گرفته باشد. حال اگر بر آن باشیم که می خواهیم بدون وابستگی به هیچ کس و هیچ چیز حقیقت موجود در کنه امور را پیدا کنیم، قضیه متفاوت می شود چراکه قصد داریم بدون توجه به نظرات دیگران به اصلی برسیم که این اصل برای ما یک حقیقت لایتغیر است و از این رو سایر بنیان های فکری اعتقادی و عقیدتی خود را بر پایه آن بنیان می نهیم.

حال باز هم اگر فضولی پیدا شود که به طور کلی فرآیند کشف حقیقت در وجود ما را به چالش بکشد چه؟ یا با او به دعوا و جدل می پردازیم که در این صورت انگ جزمی بودن، دگماتیسم بودن، رادیکال بودن و… را به ما می چسبانند، یا حقیقت کشف شده در وجودمان آنقدر به ما آرامش و دید باز می دهد که با طرف مقابل شروع به گفت وگو می کنیم تا در نهایت حقیقت خودمان را در معرض آزمون و خطا قرار دهیم تا در نهایت به حقیقتی صیقل خورده و زیبا برسیم. این اصل رسیدن به حقیقت اگر تنها راه موجود نباشد دست کم یکی از راه هایی است که تاکنون در زندگی بشر جوابگو بوده است. اگر کلماتی نظیر دیالوگ، گفت وگو، منطق، تساهل و تعامل را تاکنون شنیده باشید به نوعی از این امر و قاعده سر

بر آورده اند. اما حقیقت چیست؟ آیا امری انضمامی است؟ یعنی تصوری است که وجود دارد و فقط وجود دارد و هیچ گاه قابل لمس و ادراک حسی نیست؟ یا امری قابل درک و لمس است و هر روز در زندگی با آن کلنجار می رویم و همیشه هم صورت ثابت و غیرقابل تغییری دارد؟ حقیقتی که ما از آن صحبت می کنیم همان حقیقت و دغدغه فیلسوفان یونانی پیش از سقراط است یا چیزی باید باشد که در این زندگی مدرن به کار می آید. مثل اینکه قضیه سخت تر شد.

آدمی حالا می فهمد اگر به حقیقت ناب رسید و خواست آن را از شر این همه هیاهوی موجود در خیابان نگه دارد چقدر باید به خود سختی بدهد چرا که چیزی را فهمیدی که دیگران نمی دانند یا اگر هم بدانند که تو می دانی سریعاً در برابرت موضع جزمی می گیرند. آن وقت است که در خیابان شلوغ احساس می کنی که چقدر تنهایی.

راستی یادم رفت بگویم بودریار در پایان آن سخنرانی به این نتیجه رسید که نوشابه های انرژی زا بیشتر توهم زا هستند تا انرژی زا و کسی که از این نوشابه ها استفاده می کند فکر می کند انرژی یا زورش بیشتر شده است. به قول خودمان طرف جوگیر شده نه پرزور. درست مانند اصل توهم در زندگی مدرن.

مطلب از محمد میلانی

منبع : ضمیمه روزنامه اعتماد ، یکشنبه ۱ آذر  (با اندکی تلخیص)