آنگاه او رویش را از بشر گردانید از بس همه ی معادله های او اشتباه درآمد ….

نمیدانست این اختیار مطلق پاهای او را روی زمین بند نمی کند و او فرا تر میرود از هر چیزی .  نمیدانست که هدف او از خلقت شر که پیروز خیر خواهد بود و شر لازمه ی خیر ، اما معادله عوض شد ،شر غلبه کرد و چشمهای خیر را از ریشه درآورد!  که هیچ گاه هوس پیشروی نکند و در همان قعر و تاریکی بماند ،یعنی در مرحله شر بودن!

شر که زمانی پیشفرض  خیر بود کنون از ترس مغلوب شدن چنان غلبه یافت که همه چیز عوض شد ،حتی او  باور نکرد و از شدت اندوه و تهوع از این قدرت شر رویش را برگرداند ،شاید به عدم چشم دوخت که بی قدرت بود و شاید احساسش تمام شد و اشکهایش و انتظار هایش و اضطراب هایش و همه چیز تمام شد و فقط نظاره کرد بی آنکه دیگر دلش بسوزد ، نفتش تمام شد ، انرژی های بی انتهایش همه  در نا امیدی تمام شد و ته گرفت …

و همه  معادله ها به هم ریخت  …

***

زمانی که او خود بود ، تمامی من برای او بودم ، وصف آنچه او بخواهد ،اما زمانی که او خود نبود ،تک تک ذرات وجود من را تمنا  می کرد تمام من را نیاز داشت …این است که همیشه چشم خیر کور و ناتوان بوده ،  دلم به حالش می سوزد …

من و او برای هم تمنایی بی پاسخ بودیم ، من برای خود او و نه  برای خودم اما خود بودم  و  او برای من ،اما نه برای خود او، برای غریبه او ، و او خود نبود ، چه وحشتناک! همان که از او می ترسیدم ، دوستش نمیداشتم ، چه طلب بی حاصلی آنگاه که حتی از نگاه کردن به او تهوع داشتم…

من خود بودم و او خود , که تمام هستی من ،غزلی برای سرودن او میشد ، برای شکفتن او، برای لبخندش ، چه التماس ها و نیاز ها وتمنا ها ! اما او غمگین بود …. دلش غمی داشت که از بودن خود بود، از اینکه او خود بود!.

دریغ که ما انسان ها هیچگاه مجال رشد عشق را نداده ایم ،همیشه سرش را بریده ایم و اگر ریشه اش بیشتر ته گرفته از ریشه در ش آورده ایم …

گاه محتاجش که شده ایم خود نبوده ایم ، و گاه که خود بوده ایم او را ندیده ایم ،که تمامی وجودمان و هستی مان در دستان مهربان او در نوازش بوده

اما، زمانی که با خود غریبه میشد، تمام نگاهی که در زمان خود بودنش ،آن را می طلبدم غریبه میشد ،به شادی چشمانش غریبه بودم وبه آنچه او نبود دل نبستم ، گر چه او زمانی مرا حس کرد که احساس من ، بی حس شده بود ، من ، او را بی او، حس نمی کردم ، نمیخواستم ، نمیطلبیدم ، نه اینها نه،  من او را بی او… دوست نداشتم! .

درد دلی از  او  در نامه ای به ذات من