داغ مرداد

نویسنده الهه در مرداد ۹م, ۱۳۸۹

خوشا ای دل بال و پر زدنت

شعله ور شدنت در شبانگاهی

(

این ترانه  رو دوست داشت

بزار…

با هم زمزمه اش کنیم،

بیا کنارم و سایه ی  روح مانده در آفتابم شو ،

مرداد  داغ است

سایه بانم کو؟

)

او زنده است؟

نویسنده الهه در مرداد ۲م, ۱۳۸۹

در اندرون من خسته ندانم کیست … که من خموشم او در فغان و در غوغاست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود ….رخ تو درنظر من چنین خوشش آراست

***


برای صدمین باره این آهنگ فرانسوی رو تکرار میکنه نه هزارمین ،چند روزه

چرا حرف نمیزنی ؟ چرا بعضی وقتا لال میشی؟ چرا انقدر صدای آهنگو زیاد میکنی

تو اصلا از اون آهنگای خارجی چی میفهمی؟

celine dion – d’amour ou d’amitie

je ne sais pas … je ne sais pas

oui , je ne sais pas comment l’aimer seul peut decider, Qu’on le parle d’amour ou d’amite

-          به همراه آهنگ قسمتی رو میخونه و صداشو کم میکنه و میگه خوبی اینه که نمی فهمم و باعث سکوت ذهنم میشه، نمیخوام چیزی بشنوم ، باز صدا رو بلند می کنه و مشغول نوشتن میشه .

***

-          به نظر میرسه راضیه ، اگه من به جای او بودم راضی نبودم اگه من به جای او بودم خیلی غصه میخوردم ، چون خوبه آدم غصه بخوره، خوبه آدم دلش تنگ بشه مگه بده گاهی آدم دلش تنگ بشه؟

بهش میگم تو از چیزای زیادی غافلی ، تو از راهی ای که میری راضی ای؟ چرا مثل قبل وقتی برای قبرستون رفتن نمیزاری؟ چرا وقتی آلبوم خاطراتو نگاه میکنیم دیگه نگاهت مصنوعی شده دیگه چشمات برق نمی زنه ، تو خیلی احساساتی بودی ، تو زود دلتنگ میشدی، تو راضی ای واقعا ؟ ولی تو هیچ وقت راضی نمیشدی؟ ! کلافه میکردی، ولی زنده بودی الان شبیه مرده ها می مونی چون معقول شده همه کردار و رفتارت ، چرا نمیگی؟ چرا مثل قبل ناراحت نیستی؟ خنده های تو ! از خنده هات میترسم ، از رضایتت

با اطمینان میگه : راضی ام ، لبخند پر معنی ای میزنه میگه “زندگی انقدر ها هم بد نیست ، پر از ترانه های قشنگه “، سخت نگیر

جملاتش کوتاه شده نه گلایه ای نه پریشانی ای خدایا چی ممکنه اونو انقدر قوی کرده باشه به جز حماقت ! گاهی دیدم که وقتی به کارای به ظاهر مورد علاقه اش مشغوله چند قطره اشک میریزه ولی اونقدر کوتاه و کمه که انگار جدی جدی خودش دلیلشو نمیدونه ؟ بارها پرسیدم بهش گفتم چرا ؟ میگه:  نمیدونم نمیدونم هیچ دلیلی ندارم ومهم نیست ، اگه دلیلشو میدونستم هم مهم نیست و بعد میخنده و مشغول میشه…خدایا! اون ، چش شده؟! چقدر از آرامشش میترسم. نمیدونم

je ne sais pas

***

-         میگه بیقرارم ، تو وسط حرفاش گریه های جدی ای داره که دلیل داره، میتونه هنوز گریه های آرام و طولانی داشته باشه طولانی ، لذت بخشه به نظرم . چون بهانه داره ساعت ها تو حال و هوای خودش ساکن باشه ، محرومیت بزرگ اون چیه؟ منتظر چیه؟ منتظر کیه؟ حس انتظار .. حس انتظار … آشفته است … منتظره….اما ته دلش میدونه هیچ اتفاقی نمیافته ، ولی اعتقاد آدمو قوت قلب میده ، این دروغ نیست که اون قوت قلب پیدا میکنه … وای هنوز مونده حس کنه که هیچی نمیشه… مرگ به اون میفهمونه هیچی نمیشه بعد از مرگ ، قرار پیدا میکنه . چقدر حال و هوای زندگی داره  … بیقراری ها ، سوداگریها،  دیوانگی ها …عین زنده بودن بود

**

-          شبیه لغت نامه ها میمونه یا دایره المعارف ها  ، میگفت هنوز شروع راهی، ده سال دیگه به سکوت میرسی ، ترکیبی از فلسفه و روانشاسی و حتی همه علومه ،

از کلمه سردرد شگفت زده میشه! و به فکرش میبره ،میگه :چرا سردرد؟ نکنه تو فهم کتابها به خودت فشار میاری! خیلی جالبه ترجیح میده تو تاریکی کتاب بخونه و یه نقطه ضعف بزرگ داره وقتی میخواد کتابی تعارف کنه خیلی تابلو میشه که دلش نمیخواد!  ،

کتاب ! اون برای کتاب ذوق داشت اینکه چند کتابی که آرزو داشت در آستانه ترجمه بودند و اون مشتاق بود شوقی بزرگ! اون هم زنده است .

-          …

* میگه : ضمیر مبهم او در قسمت های مختلف یکی نیستند.

خط نارنجی

نویسنده الهه در تیر ۱۳م, ۱۳۸۹

همه چیزو در یک لحظه به او سپردم

فقط خطوط نارنجی رو دنبال می کردم

راستی چه اشکال داره آدمها در مدارات دلخواه خودشون راه برن ؟

بدون اینکه اسراف در نگاه و مسیر و زندگی داشته باشن!

به جای بودن در مکان باید تمرین کرد مکانی رو برای بودن همراه داشت

و نگاه نکرد به ثانیه ها و فاصله ها

این چنین زمان احساس نمیشه دوری و مسافت  و فکر و درد همچنین  .

بیگانه

نویسنده الهه در خرداد ۲۹م, ۱۳۸۹

بیگانه :

” بگمان من شما فیلسوف‌ را کسی‌ می‌دانید که‌ پی‌ در پی‌، دلایل‌ را واسطه‌ بین‌ خود و حقیقت‌ قرار می‌دهد.

در حالی‌ که‌ صفی‌ از دلیل‌ و حجاب‌ گریزان‌ و از پی‌ مدلول‌،

سر به‌ جیب‌ تفکر فرو برده‌ ااست.

شما از حواس‌ اولیا بیگانه‌ هستید.

کافر هستید.

شخصیت هایی مانند شما باعث انحراف اسلام، رواج کفر، کفرگویی و .. هزاران دیگر هستید.
فلسفه دانانی مانند شما :

که از سیاست بدور،

برعکس پیشوا،

فرادی بی درد و طلب،

بی حال و حیات،

که از هرزه گردیهای ذهن چنین افرادی شده اید.

حتی سر در جیب تفکر برده اید.

*

***

* روایت از بیگانه

* الهه : به نظر من این سخنان نیاز به تامل جدی دارد، اما خواهشا قبل از آنکه بیاندیشیم که چه بگوییم بیاندیشیم که بیگانه چه می گوید.

نمی دانی

نویسنده الهه در خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹

میدانی تا کجا می خوانمت ؟
تا آنجا که تو نمی خواهی بخوانم
تا آنجا که خودت را از خیالم می دزدی ،
آخر نمی دانی…
هر چه تو بیشتر نمی خواهی
من بیشتر می خوانم .

….
* توضیح : من «مُدرِک» است، نه من.


کپی رایت عبور. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ