دکتر شریعتی روحی دردمند بود و دردهایش نه از این دردهای حقیر زندگی مادی بود . دردهای او نیز همچون عشق و تنهای اش متعالی بود من که هر وقت حرفهای او را می خوانم انگار همه ی آنها به روح من می نشیند، و نه اینکه من هم متعالی ام بلکه شریعتی و حرفهایش و فکرش همه از عمق دردها برخواسته اند و از دل بر دلی دیگر می نشیند… و این ما هستیم که حالا باید برویم و به قول شما عبور کنیم تا برسیم به کجا؟ و این قلم یاریت نمی کند… نا کجا آباد!!!
کدوم دردهای حقیر؟! خوب است از منصب صاحب روح او بودن کنار کشیدم، درد رو چه معنی می کنید؟ چرا انقدر کلمه “درد” رو استفاده می کنید
تهوع به این کلمه پیدا کرده ام
مگر درد گفتنی است که تقسیم بندی شود
خسته ام از این کلمات: درد حقیر، درد بزرگ، درد بی دردی، درد درد
خدایا درد را به این درد دوستانت بفهمان تا بسنجند خود را تا بسازند خویش را
!!!
نمی دانم ولی مثله اینکه ناراحت شده اید، از گفتن اینکه دردهایی حقیرند،شریعتی خودش در کویر به طنز از انسان هایی سخن می گوید که همه ی درد های فلسفی و رنج های روحیشان با وام بانک عمران(بانکی در آن زمان) درمان می شود و منظور من هم همین است انسانی که همه ی دردش بی پولی و از این جنس است آیا دردش حقیر نیست، من مثله شما فلسفه نمی خونم ولی بایداین جمله ی زیبای دکتر را تکرار کنم: درد انسان، درد انسان متعالی تنهایی و عشق است. و من باید بگویم جمله ی آخرتان را خواسته ی خودم هم می دانم
می دونم از این دعا نارحت نشدین، مکتب شریعتی رو خوب می شناسم
شما میگین عبور کنه تا برسه به کجا!؟
به هرجایی که یک لحظه قبلش اون جا نباشه
فکر میکنم عبور یه پروسه عملیه تا نظری
پس بهتره در موردش زیاد حرف نزد
شرمنده اگه احساس کردین ناراحت شدم
ناراحت نشدم
امیدوارم شما هم پوست کلفت باشین تا بتونیم راحت حرف بزنیم
و تعالی رو در واقعیت پیاده سازی کنیم.
من که گفتم عبور کنیم تا برسیم به کجا؟ نه اینکه من عبور و رفتن و رسیدن را قبول ندارم بلکه این سوالی است که ذهن من را مشغول کرده و من نمی دانم آن مقصد کجاست و از آن به ناکجا آباد تعبیر کرده ام و همان طور که شما می گویید هر جایی غیر اینجا، و هر جایی که در آن تکرار و روزمرگی و ابتذال نباشد دیشب کتاب “زن در چشم و دل محمد” شریعتی را می خواندم و به این جمله ی زیبای شاندل که انگار فقط از طریق شریعتی رسیدن به آنها امکان پذیر است برخوردم که :دلی که به عشق نیاز دارد و از عشق خالی است، صاحبدل را در پی گمشده اش می فرستد و تا آنرا نیابد آرام نمی گیرد. خدا، آزادی، دانش، هنر، زیبایی و دوست، در بیابان طلب، بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه ی خالی و غبار گرفته ی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد
من که گفتم عبور کنیم تا برسیم به کجا؟ نه اینکه من عبور و رفتن و رسیدن را قبول ندارم بلکه این سوالی است که ذهن من را مشغول کرده و من نمی دانم آن مقصد کجاست و از آن به ناکجا آباد تعبیر کرده ام و همان طور که شما می گویید هر جایی غیر اینجا، و هر جایی که در آن تکرار و روزمرگی و ابتذال نباشد دیشب کتاب “زن در چشم و دل محمد” شریعتی را می خواندم و به این جمله ی زیبای شاندل که انگار فقط از طریق شریعتی رسیدن به آنها امکان پذیر است برخوردم که :دلی که به عشق نیاز دارد و از عشق خالی است، صاحبدل را در پی گمشده اش می فرستد و تا آنرا نیابد آرام نمی گیرد. خدا، آزادی، دانش، هنر، زیبایی و دوست، در بیابان طلب، بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه ی خالی و غبار گرفته ی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد
+۱
اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ در۹:۲۱ ب.ظ
می ترسم به عوام بی توجهی کنم، آخر سر مطالبم را حذف کنم وبلاگم را پاک کنم.
[پاسخ]
اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹ در۴:۲۸ ب.ظ
دکتر شریعتی روحی دردمند بود و دردهایش نه از این دردهای حقیر زندگی مادی بود . دردهای او نیز همچون عشق و تنهای اش متعالی بود من که هر وقت حرفهای او را می خوانم انگار همه ی آنها به روح من می نشیند، و نه اینکه من هم متعالی ام بلکه شریعتی و حرفهایش و فکرش همه از عمق دردها برخواسته اند و از دل بر دلی دیگر می نشیند… و این ما هستیم که حالا باید برویم و به قول شما عبور کنیم تا برسیم به کجا؟ و این قلم یاریت نمی کند… نا کجا آباد!!!
[پاسخ]
اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹ در۱۱:۱۸ ب.ظ
کدوم دردهای حقیر؟! خوب است از منصب صاحب روح او بودن کنار کشیدم، درد رو چه معنی می کنید؟ چرا انقدر کلمه “درد” رو استفاده می کنید
تهوع به این کلمه پیدا کرده ام
مگر درد گفتنی است که تقسیم بندی شود
خسته ام از این کلمات: درد حقیر، درد بزرگ، درد بی دردی، درد درد
خدایا درد را به این درد دوستانت بفهمان تا بسنجند خود را تا بسازند خویش را
!!!
[پاسخ]
مهدی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹ ۱۲:۴۴ ب.ظ:
نمی دانم ولی مثله اینکه ناراحت شده اید، از گفتن اینکه دردهایی حقیرند،شریعتی خودش در کویر به طنز از انسان هایی سخن می گوید که همه ی درد های فلسفی و رنج های روحیشان با وام بانک عمران(بانکی در آن زمان) درمان می شود و منظور من هم همین است انسانی که همه ی دردش بی پولی و از این جنس است آیا دردش حقیر نیست، من مثله شما فلسفه نمی خونم ولی بایداین جمله ی زیبای دکتر را تکرار کنم: درد انسان، درد انسان متعالی تنهایی و عشق است. و من باید بگویم جمله ی آخرتان را خواسته ی خودم هم می دانم
[پاسخ]
اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹ در۷:۴۴ ب.ظ
می دونم از این دعا نارحت نشدین، مکتب شریعتی رو خوب می شناسم
شما میگین عبور کنه تا برسه به کجا!؟
به هرجایی که یک لحظه قبلش اون جا نباشه
فکر میکنم عبور یه پروسه عملیه تا نظری
پس بهتره در موردش زیاد حرف نزد
شرمنده اگه احساس کردین ناراحت شدم
ناراحت نشدم
امیدوارم شما هم پوست کلفت باشین تا بتونیم راحت حرف بزنیم
و تعالی رو در واقعیت پیاده سازی کنیم.
[پاسخ]
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹ در۱:۳۴ ب.ظ
من که گفتم عبور کنیم تا برسیم به کجا؟ نه اینکه من عبور و رفتن و رسیدن را قبول ندارم بلکه این سوالی است که ذهن من را مشغول کرده و من نمی دانم آن مقصد کجاست و از آن به ناکجا آباد تعبیر کرده ام و همان طور که شما می گویید هر جایی غیر اینجا، و هر جایی که در آن تکرار و روزمرگی و ابتذال نباشد دیشب کتاب “زن در چشم و دل محمد” شریعتی را می خواندم و به این جمله ی زیبای شاندل که انگار فقط از طریق شریعتی رسیدن به آنها امکان پذیر است برخوردم که :دلی که به عشق نیاز دارد و از عشق خالی است، صاحبدل را در پی گمشده اش می فرستد و تا آنرا نیابد آرام نمی گیرد. خدا، آزادی، دانش، هنر، زیبایی و دوست، در بیابان طلب، بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه ی خالی و غبار گرفته ی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد
[پاسخ]
خرداد ۸م, ۱۳۸۹ در۱۰:۱۵ ب.ظ
من که گفتم عبور کنیم تا برسیم به کجا؟ نه اینکه من عبور و رفتن و رسیدن را قبول ندارم بلکه این سوالی است که ذهن من را مشغول کرده و من نمی دانم آن مقصد کجاست و از آن به ناکجا آباد تعبیر کرده ام و همان طور که شما می گویید هر جایی غیر اینجا، و هر جایی که در آن تکرار و روزمرگی و ابتذال نباشد دیشب کتاب “زن در چشم و دل محمد” شریعتی را می خواندم و به این جمله ی زیبای شاندل که انگار فقط از طریق شریعتی رسیدن به آنها امکان پذیر است برخوردم که :دلی که به عشق نیاز دارد و از عشق خالی است، صاحبدل را در پی گمشده اش می فرستد و تا آنرا نیابد آرام نمی گیرد. خدا، آزادی، دانش، هنر، زیبایی و دوست، در بیابان طلب، بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه ی خالی و غبار گرفته ی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد
+۱
[پاسخ]