دلم میخواست بنویسم اما نتونستم که بنویسم امشب تنها در دلم حرفهایی زنده شد که در ابتدای راه با کتاب کوچک  و رساله روحم نیایش متولد شد  ، رنجی رو حس کردم در وجودم که در نیایش قبلا این رنجو چشیده بودم… حوصله حرف زدن ندارم و این چند سطر رو در عبور میزارم …(سکوت)

خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،

آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،

آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،

تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…

تا تنها امیدم تو شود

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم

خدایا اخلاص ! اخلاص!

نیایش علی شریعتی