اگه همه مساله ها حل بشن ،هیچ حرفی نمی مونه معمولا پر حرفی های ما در اوج پیچیدگی مساله است ،

فلسفه بی ارزشه…

بی ارزش

بی ارزشه چون بحثش فایده نداره که هیچ!!! ضرر داره نابود کننده است ، نفی کننده است

چه بهتر اونا که غرق صنعت شدن یا عرفان، چه بهتر اون ها که هر کاری کردند جز فکر !

فلسفه یعنی رنج ،وقتی کسی که از لحاظ فکری ساپورتت میکنه ، تأکید کنه که موضوعی که تو در اونی بی ارزشه !

- فلسفه رو از هر طرف بری بیانتهاست ، پس نهایت نداره ، انتظار نداشته باش که به چیزی برسی انتظار نداشته باش که در رد کردن به نهایت و رد نهایی برسی ، تو هستی که باید بهش انتها بدی و تشخیص بدی که شروع به ساختن باید کرد، دست از خورد کردن چیزی که له شدنی نیست بردار! اگه میخوای بنایت رو بر هیچ بزاری که ساختی نیست! بله؛ بنا  رو بر یقین بساز. اما ، یقین آغاز ساختن باشد نه صرفاً، پایان نابودی .

-        بله،  تفکر هم میتونه تخریبگر باشه و هم سازنده! اگه بسازی خوب بهتره ، تو که یاد میگیری بناسازی رو، «بساز»!  تفکر ، بهترین حامی و پشتوانه تو است {بهتر است بگویم} «هست» .

- چه فرقی است میان است و هست؟

- فرقش به ربطش است ، وقتی میگویی هست فقط مربوط نیست بلکه خودش هم هست ، «است» مـعنایش ربطی است ،«هست» معنایش هستی است.

- خوب، بله درست « ست!!»…

-          اگه فلسفه میخواد خدا رو رد یا اثبات کنه بی ارزشه و فیلسوفان بیارزش ترین ها هستن، عمری دنبال یقینی رفتند که تمامی قدم هاش با شک برداشته شد ! یقین دریافتنیه ، کودک! نه، اثبات شدنی ! مگر آنکه کودن هم باشی !!

-          و شاید من در بی ارزشی غرقم ، من به جای تایید ارزش ها از بی ارزشیها سخن میگویم تا سخنی می گویم رد می شوم چون عرف ،نازک نارنجی است، می شکند ، پیشانیش چروک می شود ، نمی پسندد ، سرخ و هراسان می شود ، گویا در تفکرش نیاز به اکسیژن کافی دارد و هوایی و فضایی نمی یابد!

-فکر میکنم بیشتر ازاین ،  ویران سازی فلسفه نابود کننده است ،دیگه هیچی نمیزاره!

خسته ام از این وضع  ، از این که به چشم یه الحادی بهم نگاه کنن ، دلم میخواد یه دلیل محکم از کسی که اعتقاد سخت داره بگیرم ولی اونها از فکر فراری اند ، نتیجه میگیرم که این راهو پیش تر رفتن یعنی افتادن از پرتگاه ، زندگی من سخت بوده ، دلم نمیخواد ارزشهایی در زندگیم آسون بدست بیاد یا  آسون از دست بره.

اونچه در تفکرم و زندگیم هست باید  رابطه ای معقول بگیره ، فلسفه  باید جنبه ام رو بالا ببره ،پذیرفتن و رد کردنم رو ساختار بده اون حق نداره زبون عرف بشه ، امیدوارم بتونم اونو از زندگی و عرفی که در اون هستم جدا کنم ، درباره خدا هرگز بحث نخواهم کرد ، مگربا  زبان عرفان اگر روزی به سویش رفتم،  فقط می دانم خدا مثل مایعی هست که کالبد میدهد ، بدون او ذرات به هم بند نمی شوند، تفکرات به هم وصل نمی شوند و اگر تمام فلسفه ها او را رد کنن ،میتونن خدا رو برای مخاطبش بشکنن اما قدرت باز کردن و بیمعنا کردن و یا خاک کردن آن معنا را ندارند . خدایی که بشه اثبات و یا ردش کرد ، موضوعی برای تحریف ذهن بشره، و البته نه اینکه …کنارش گذاشت ،دوستم  سخنی تازه گفت درباره او ، که خدا را نه انقدرباید پایین آورد که کنارش گذاشت و نه انقدر بالا برد که دست کسی بهش نمی رسه، این حرف سرشار از معنی هست ، این که ما جرأت مواجه شدن با او رو به خودمون بدیم و خارج از نگاه ما نباشه بلکه نهفته و معنای نگاه ما باشه ، برای من که عادت نداشتم و ندارم بدون لمس کلمات  رو به کسی نمایش بدم و از کپی و سرسری خوندن و گفتن به شدت ابا دارم ، درک و ربط اینگونه با او بودن بسیار سخته مخصوصا اینکه عمری او رو امری جدا میدونستم در خور تقدس و تعبد، همچون بتی که گاه ناتوان میشد و گاه معنای توانایی های فوق بشری بود، اما اونچه در ذهنم اومد غیر از این است، معنایی که میخواهم در خدمت او، باشم چون او بهتر است ، بهترین ، من است   .

امیدوارم انسان به این برسه که گاهی سکوت کنه سکوتی که از معنا دار بودن امری برای اون هست نه سکوتی که از عدم و نیستی و هیچ هست !

از این رو تا زمانی که تک تک کلمات برای او برایم معنایی رستگارانه نداشته باشد از او نمی گویم .

گاهی حتی باید بازگشت ، آنگاه که نگاهمان به خاک تهی و خالی شود که گام نهادن و تجربه کردن همانا سقوط است و آنگاه که نگاهمان به آسمان  بر پوچی میپاید و خاک دیروزمان با امروز فرقی نمیکند ، ایمان دارم  روحی که قدم بر ندارد ، در پوچی حل می شود و زبان حال او گویای بی ثمری خاک اوست.میخواهم فلسفه آسمانم باشد نه خاکم ، فلسفه هوایم باشد نه سخنم ، فلسفه دیدم باشد نه جلدم  و حاصلش  نمود در اعمال آمالم باشد.

نگاهی که مرا در پرحرفی (تفکرات افزون بر درکیات من) فیلسوفان غرق نکند ، همچون مهندسی که از بیشمار راه حل ها و فرمول ها هنوز نمیتواند تشخیص دهد که ماشین حساب ساده را چطور میتواند درست کند ! اما تا جایی که جا داشته باشد از ماشین حسابی بس پیشرفته میگوید و تمام عمر فقط میگوید و میگوید! و فقط فرمول جمع میکند و کارش همین است !

آنقدر که انسان دیدی جامع پیدا کند کافیست تا آنجا که مساله خود و راه حل آن را بفهمد و نه مدام در بی انتهایی شناور شود که نمی داند چیست و به چه درد میخورد؟! .