منسوخ
عبور بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸یه قصه دیگه بود ، زندگی من فرق داشت ، تناسخ قصه روح من بود .
من اون لحظه ها یه سیاه پوست باخته بودم که تو زلزله همه زندگیم آوار شد هزار تا خواهر ،برادر داشتم که زیر آوار له شدند مامان و بابام خودشون فرار کردند ، رفتند و برنگشتند ، من موندم و یه آوار من موندم بوی جسد نزدیکام ، همه چیز نابود شد ولی من تکون نخورده بودم کم کم و آهسته اونجا مُردم .
نه منو کشتند منو نابود کردند چون که تیز بودم ،زبونم تند بود، بینهایت آزادیخواه بودم، گویا موی دماغ دولت بودم ، ۱۹ ساله بودم که اعدام شدم ولی پامو بوسیدم اون موقع که بالای دار بودم از این که تا این حد بالا رفته بودم.،
نه! من یکی دیگه بودم ، یکی که ایده آلهاش فرق داشت ، تو یه جزیره بودم که حرف زدن معنا نداشت ،مفهوم نداشت ، مگر اینکه گاهی فقط گاهی! اون هم وقتی ضرورت داشته باشه ! اونم نه زبون آدمی زاد زبونی که همه بلد بودن ،زبون مشترک طبیعی !!! و در دنیایی که هیچ زشتی طبیعی نبود مگر خبری تعجب آور از سرزمینی دور که میگفتند ساکنانش وحوشی هستند به اسم آدمیزاد که همیشه در دیالکتیک و انضداد و انتخابند!
من اونجا یه دفه که غرق شکوه هستی بودم و از جذبه آب زلالی و اخلاص آب به اوج رفته بودم ناگهان غرق شدم بی اونکه بدونم این پایانم بود !
شایدم نه، یکی دیگه بودم یکی که وقتی خیلی خسته و کوفته از دانشگاه داشت میرفت خونه یه دفه بالای پل عابر هوس کرد که بیافته هوس سقوط و این یه مرگی باشکوه بود چون که خستگیها تموم میشد و دیگه جون کندن تموم میشد
نه من اینا نبودم ولی من مُردم ، منسوخ شدم ،نمیدونم
یادم نیست چرا؟ یادم نیست چه جوری؟
خودم رو یادم نمیاد .
باور کن نمیتونم با خودم تنها باشم باور کن که بار کشیدن خاطراتم رو ندارم ، تحمل با خودم بودن رو ندارم
همه ی زندگیم شده یه فرار طبیعی
باور کن که یادم رفته یادم رفته کی بودم ؟
یادم رفته چی رو دوست داشتم .
یادم رفته سکوت دلخواهم رو .
هراس شدیدم از مرور ، زندگیمو تبدیل به عبور کرده .
تحمل با خودم بودن رو ندارم.
چیزی یادم نمیاد !
جز اینکه بارها منسوخ * شدم.
* ویرایش (مفهوم منسوخ) : نیست گردانیده شده و ردکرده شده . محوشده و نابودگشته و باطل شده و متروک گشته و موقوف شده . نسخ شده . زائل شده . ورافتاده . از تداول افتاده


بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در۱۲:۲۲ ب.ظ
فکر می کنم همیشه، برای کسی که در متن زندگی خودش گرفتاره،چون داخل اون اتفاقات هست، همه چیز تصویر دیگه ای داره.
اما برای افرادی که از بیرون گود آدم رو تماشا می کنند، این تصویر خیلی متفاوته.نمی گم حقیقی تره، اما به هر حال متفاوته.
و این در مورد همه ی ما صادقه.
تو این طور از خودت و گذشته ات می نویسی.اما برای من، که نه همیشه و نه در همه ی جنبه ها، بلکه شاید فقط در بخش کوچکی از زندگی تو، باهات همراه بودم،اوضاع نمود دیگه ای داره.
من فکر می کنم تو یه تاریکی بزرگ رو پشت سر گذاشتی الهه.پشت سر گذاشتی نه به این معنا که راحت فراموش می شه.بلکه به این معنا که “باید” فرموش بشه.چون دیگه جایی براش نیست.محلی از اعراب نداره.
و تو یکی از خوش فکر ترین و خلاق ترین آدمهایی هستی که میشناسم.چون بعد از “خاکستان نا آشنا” ، مطابق با سیر منحنی روح و زندگی خودت، به فکر “عبور” افتادی.تو بهترین راه رو برای این برهه انتخاب کردی.عبور..چون باید عبور کرد.فرصتی برای برگشت به عقب نیست
اون تاریکی ، از منظر من که ناظر بیرونیم، گذشته.و من الان تو رو در روشنایی می بینم.به همین خاطره که تازه دارم می بینمت.تازه دارم زیبایی های روح تورو درک می کنم.چون نور هست…
الهه،اینم بگم، که گاهی ما چنان به تاریکی های روح خودمون عادت می کنیم، که بهشون دل می بنیدم.که دل کندن ازشون برامون سخت می شه.باور این که حالا دیگه تو تاریکی نیستیم، به طرز عجیبی به جای این که بهمون انرژی بده، گاهی دلتنگمون می کنه.چون به اون تاریکی که مدت زیادی گرفتارش بودیم، عادت داشتیم.نذار تاریکی ها این رو بفهمند.به نور، بیشتر و بیشتر عرصه ی ابراز وجود بده.تا تاریکی ها از تو کاملا نا امید بشن.
و..برای منم دعا کن.چون واقعا احساس می کنم، الان تو از من بالاتری.تو رمزی به نام “عبور” رو کشف کردی و من همچنان یک جا موندم..
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ ۱۲:۳۵ ب.ظ:
برای من خیلی سخت شد ، بیرون غار شد فلسفه چرایی و چیستی هستی ! برای کسی که نمیتونه با خودش باشه
خاکستان برام مخاطب تنهاییهام بود شبهای تنهایی و روحی ایده آل خواه ، اون هم با دلتنگیهای زیاد و حجمی از بهانه ها برای نوشتن و با خود بودن
نوشته های اون زمان رو دیگه یه لحظه هم نمیشه تحمل کنم
من از هیچ کس بالاتر نیستم من واقعا سقوط کردم گذشتم ولی به قیمت سقوط .
[پاسخ]
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در۱۲:۲۶ ب.ظ
“تو یه جزیره بودم که حرف زدن معنا نداشت ،مفهوم نداشت ، مگر اینکه گاهی فقط گاهی! اون هم وقتی ضرورت داشته باشه ! اونم نه زبون آدمی زاد زبونی که همه بلد بودن ،زبون مشترک طبیعی !!! و در دنیایی که هیچ زشتی طبیعی نبود مگر خبری تعجب آور از سرزمینی دور که میگفتند ساکنانش وحوشی هستند به اسم آدمیزاد که همیشه در دیالتیک و انضداد و انتخابند!
”
خیلییی باحال بوددد این تیکککه اشششش
مخصوصا تعبیر “وحوشی” که از آدما شده!
[پاسخ]
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در۱۲:۴۴ ب.ظ
جالب بود نمیخواستم به خودم برسم میخواستم شرح تناسخ روحم رو بنویسم … آره حتی وقتی از این سرزمین مینویسم آرامششو بهم منتقل میکنه میگم شاید یه زمانی اگه تناسخی بوده من اونجا بودم
“فلسفه به اسمایی مثل تناسخ به شدت حساسه!!!”
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱:۱۳ ب.ظ:
دیروز وقتی رفته بودم دکترم، حتی یه کلمه هم حرف نزدم ، اون میگه همه چیز دیگه به عهده خودمه ،میگفت چرا اینجوری هستی ؟ چرا حرف نمیزنی؟ چرا جواب نمیدی؟ تو دلم میگفتم دارم منفجر میشم ! دارم منحدم میشم ! تو دلم میگم:خوبم.عالیییییی … میخوام برم فرانسه دکترا بگیرم ، به نظر شما میتونم انقدر مستقل بشم میتونم مگه نه ؟این ترم فکر کنم شاگرد اول یا دوم بشم … از ترم دیگه کار کردن رو رساله مو شروع میکنم شاید دیوانگی موضوع رساله بشه شاید قدرت نیچه ای یااراده شوپنهاوری !
ولی اون حرف خودشو میزنه میگه همه زحماتی که تا حالا کشیدی بسته به اراده بعد از این داره اراده خودت و قدرت خودت ! ورزش و تقویت عضلاتت این مهم ترینه! به هر طریقی :خودت، شنا ، فیزیوتراپی کمترین تاثیرو داره چون نیم ساعت بیشتر نیست ولی تو باید ورزشو زندگیت کنی باید !
[پاسخ]
بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸ در۶:۳۱ ب.ظ
آخ جونمی جون.بلاخره یکی یه حرف حسابی زد و حرف های حسابی بنده رو “که”هی می زدم و تق تق می خورد به در و دیوار و کسی تحویل نمی گرفت، تکرار کرد!به قول شاعر علیه الرحمه :”گفت مارا با زبان “غیر” خوان”! حالا حکایت جنابعالی است!
شما منفجر که نمی شی هیچ، شکوفا می شی.هر روز بهتر از دیروز.من ایمان دارم.الهه توروخدا به ایمان من خیانت نکن..
یه کاری نکن پاشم بیام هر روز صبح اونجا بکشمت از خونه بیرون بری پیاده روی ها! حالا از ما گفتن بود
بد نیست به بعضی ها هم یه زنگی بزنی و کمی ازشون انرژی مثبت بگیری.اصلا یه حالی بپرسی ازشون.هان؟نظرت چیه؟
الان فقط به ایفل فکر کن و عکسی که قراره در حالیکه ازش آویزون شدی، برام بفرستی!
قبله ی حاجات منی، یا ایفل
کعبه ی آمال منی یا ایفل
!!
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ بهمن ۱۲م, ۱۳۸۸ ۸:۳۵ ب.ظ:
مثل من که وقتی میگی حوصله درسو ندارم میگم بیخیال
تو هم بگو ول کن حوصله داری فکرشو بکن آدم بری شنا بعد اونجا به یأس فلسفی برسی خفه شی راحت شی ! بیچاره ایفل ، چشم خانم پاریس …..
عاقبت ما هم مجنون شدیم!
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم
[پاسخ]
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در۱۲:۰۹ ب.ظ
دیشب از طریق بچه ها شنیدم بعضی ها دارن میرن کربلا…
حالا منم ناراحتم.خفن ن …
[پاسخ]