mah 150x150 منسوخ

یه قصه دیگه بود ، زندگی من فرق داشت ، تناسخ قصه روح من بود .

من اون لحظه ها یه سیاه پوست  باخته بودم که تو زلزله همه زندگیم آوار شد هزار تا خواهر ،برادر داشتم که زیر آوار له شدند مامان و بابام خودشون فرار کردند ، رفتند و برنگشتند ، من موندم و یه آوار من موندم بوی جسد نزدیکام ، همه چیز نابود شد ولی من تکون نخورده  بودم کم کم و آهسته اونجا مُردم .

نه منو کشتند منو نابود کردند چون که تیز بودم ،زبونم تند بود، بینهایت آزادیخواه بودم، گویا موی دماغ دولت بودم ، ۱۹ ساله بودم که اعدام شدم ولی پامو بوسیدم اون موقع که بالای دار بودم از این که تا این حد بالا رفته بودم.،

نه! من یکی دیگه بودم ، یکی که ایده آلهاش فرق داشت ، تو یه جزیره بودم که حرف زدن معنا نداشت ،مفهوم نداشت ، مگر اینکه گاهی فقط گاهی!  اون هم وقتی ضرورت داشته باشه ! اونم نه زبون آدمی زاد زبونی که همه بلد بودن ،زبون مشترک طبیعی !!! و در دنیایی که هیچ زشتی طبیعی نبود مگر خبری تعجب آور از سرزمینی دور که میگفتند ساکنانش وحوشی هستند به اسم آدمیزاد که همیشه در دیالکتیک و انضداد و انتخابند!

من اونجا یه دفه که غرق شکوه هستی بودم و از جذبه آب زلالی و اخلاص آب به اوج رفته بودم ناگهان غرق شدم بی اونکه بدونم  این پایانم بود !

شایدم نه،  یکی دیگه بودم یکی که وقتی خیلی خسته و کوفته از دانشگاه داشت میرفت خونه یه دفه بالای پل عابر هوس کرد که بیافته هوس سقوط و این یه مرگی باشکوه بود چون که خستگیها تموم میشد و دیگه جون کندن تموم میشد

نه من اینا نبودم ولی من مُردم ، منسوخ شدم ،نمیدونم

یادم نیست چرا؟ یادم نیست چه جوری؟

خودم رو یادم نمیاد .

باور کن نمیتونم با خودم تنها باشم باور کن که بار کشیدن خاطراتم رو ندارم ، تحمل با خودم بودن رو ندارم

همه ی زندگیم شده یه فرار طبیعی

باور کن که یادم رفته یادم رفته کی بودم ؟

یادم رفته چی رو دوست داشتم .

یادم رفته سکوت دلخواهم رو .

هراس شدیدم از مرور ، زندگیمو تبدیل به عبور کرده .

تحمل با خودم بودن رو ندارم.

چیزی یادم نمیاد !

جز اینکه بارها منسوخ * شدم.

* ویرایش (مفهوم منسوخ) : نیست گردانیده شده و ردکرده شده .  محوشده و نابودگشته و باطل شده و متروک گشته و موقوف شده .  نسخ شده . زائل شده . ورافتاده . از تداول افتاده