دیوانه کیست؟
فلسفه بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸آدم دیوانه –نشنیده اید از آن آدم دیوانه که صبح روشن با فانوس افروخته به میدان می دود وپیوسته فریاد می کشد “من خدا را میجویم، من خدا را میجویم!”
چون درست بسیاری از کسانی که به خدا باور نداشتند در آنجا گرد آمده بودند ،بدیدن آدم دیوانه قهقهه سر میدهند ،یکی میگوید : نکند گم شده است ؟ دیگری می گوید : نکند چون کودکی گمراه شده است ؟ یا اینکه خودش را قایم کرده ؟ نکند از ما میترسد ؟ یا اینکه با کشتی سفر کرده و به هجرت رفته بوده؟ بینگونه همه درهم و برهم فریاد میزنند و میخندند اما آدم دیوانه به میان آنها می جهد ،نگاه های برنده خود را به آنها می دوزد و بانگ برمی آورد :
« خدا کجا رفته است ؟ من این را به شما می گویم ! ما او را کشته ایم – ماقاتلان او هستیم ! چگونه چنین کاری کردیم ؟ چگونه توانستیم دریا را سر کشیم؟ چه کسی به ما اسفنج داد که افق را سربه سر بزدائیم ؟ چه می کردیم آنگاه که این زمین را از بند خورشیدش جدا می ساختیم ؟ و اینک این زمین به چه سو می رود ؟ ما به چه سو میرویم؟ همچنانکه از همه خورشیدها دور می شویم ؟ آیا ما مدام سقوط نمی کنیم ؟ به پس ، به پهلو، به پیش، به همه سو؟ یعنی دیگر بالا و پایینی هست؟ آیا ما در نیستی نامتناهی سرگردان نیستیم ؟ وفضای تهی ما را رها نمیکند ؟
آیا سردتر نشده است و شب مدام بیشتر و شبتر نمی شود؟
آیا مجبور نیستیم فانوسها را صبح روشن کنیم ؟
هنوز هیچ از همهمه ی گورکنان نمی شنویم ؟
خدایان هم می گندند ! خدا مرده است ! خدا مرده می میماند ! ما او را کشته ایم!
و ما قاتل ترین قاتلان چگونه میخواهیم خود را تسکین دهیم ؟
قدسیترین و نیرومند ترین چیزی که زمین داشت زیر تیغ ما جان داد – و چه کسی میخواهد ما را از این خون بشوید ؟ با چه آبی می خواهیم خود را تطهیر کنیم ؟ از این پس چه اعیاد عقاب و بازیهای مقدسی باید برای خود اختراع نمائیم ؟ آیا این کار بزرگ برای ما پربزرگ نبوده است؟ و حالا فقط برای اینکه در خور کاری که کرده ایم بنظر رسیم ، نباید خودمان خدا شویم ؟ هرگز تاکنون کاری از این بزرگتر وجود نداشته است ، و هر کس از این پس زاده شود به خاطر همین کاری که صورت گرفته به تاریخی برتر از همه تاریخ های پیشین تعلق خواهد داشت ! »
در این جا آدم دیوانه ساکت میشود و از نو در شنونده های خود می نگرد .آنها نیز ساکتند و به نحوی غریب وی را نگاه می کنند . سرانجام آدم دیوانه فانوس خود را زمین میندازد و فانوس خرد و خاموش می شود . آدم دیوانه سپس میگوید :
«من زود آمده ام هنوز وقت من نرسیده است . این رویداد بزرگ هنوز در راه است و هنوز در گوش آدمها رخنه نکرده است . رعد و برق زمان میخواهد ، نور ستارگان زمان میخواهد و اعمال هم حتی پس از آنکه صورت گرفتند زمان میخواهند تا دیده و شنیده شوند و این عمل از دورترین ستارگان نیز به انها دورتر است – و با وجود این خود اینها این عمل را کرده اند» میگویند آدم دیوانه همان روز به کلیساهای مختلف می رود و در آنجا برای خدا دعای موت ابدی میخواند و وی به همین سبب از کلیساها رانده میشود و مورد بازخواست قرار میگیرد ، همه اش در پاسخ می گوید: پس این کلیساها چیستند اگر گور و سنگ گور خدا نیستند؟»
” نیچه “

دیدگاه های اخیر