مرد اشک در چشماش حلقه زده بود ، ولی انقدر مرد بود که بغضش را محکم در خود فروبریزد ، از آن  فرو ریختن هایی که بی صدا بر وجود ضربه میزند .او ناگهان در معرض یک انتخاب بود ، انتخاب هدیه ای ! هدیه ای که جان او را به پسرک می سپرد قلب کوچک پسر کهنه و در حال آخرین تپیدن ها بود ، کسی قلبی به او نبخشیده بود زیرا او سیاه بود و گویا سیاه ها قلبی بس بزرگ داشتند و نمی شد یا خوب نبود یا قانون دوست نداشت که قلبی کوچک در دلی بزرگ بتپد ، مرد انتخاب کرد و آخرین نگاه عاشقانه را به همسرش دوخت ، وچه معجزه ای آنگاه که چشم ها با هم سخن بگویند گویا زبان چشم زبان  بیان سکوت و یقین است در آن هنگام که زبان تاب گفتن را ندارد چشم زبان به سخن می گشاید و آنچه را که نمیشود به بیان آورد می گوید ، مرد دیگر هراسان نیست او انتخابش را با اطمینان و تصدیق آخرین اشکهای سنگینی که از چشمان زن جاری میشود گزیده است ، و گویا از این بخشیدن و گذشتن و از این آفریدن  لذتی بی انتها میبرد ، چه لحظه زیبایست غروب ، و این مکان یعنی آخرین راه …

مرد به پسرک چشم دوخته که بیقرار و بیرمق گرمای دستان پدر را می جوید اکنون آخرین لحظه های خوشبختی ای است که قدر تک تک ثانیه هایش را میدانستند گویا کسی در این جمع بار گناهی بر دوش احساس نمیکنند همه خرسند اند از گذشته و از آن چه بوده و آنها میدانند این خوشبختی گویا جاویدان است و مرد خرسند از  گذشتن جان خود و دیگر برای همیشه آسوده خواهد بود ، بر پیشانیش چه شیار ها یی نقش بسته بود که آثار چنگک عصر درندگی و آثار مرد بودن و درست زندگی کردن و سالها جنگیدن و گذراندن بود…، مرد دستان کودک را با دستهای محکمش که روزگار پینه های بسیار بر آن نهاده میفشارد و و به پسر میگوید : پسرم از این به بعد تو مرد کوچکی هستی که با همه خردیت وظایف بزرگانه را به دوشت مینهم ،مرد کوچک! مادرت را هر روز شاد کن هر روز به او بگو دوستت دارم ، انسان خوبی باش ، تلاش کن و پول زیاد به دست بیاور که اگر پولدار باشی میتوانی خوشبختی خود و خانواده ات را تضمین کنی…… هیچ وقت سیگار نکش و درست زندگی کن .

و مرد تفنگ را به شقیقه اش نزدیک میکند و چشمهایش را میبندد. نه مثل آنها که خون آشام قلب خود میشوند ! او تدارک همه چیز را دیده است و قلبش را اکنون برای هدیه و بخشیدن انتخاب نموده …