مَرد
عبور دی ۲۶م, ۱۳۸۸مرد اشک در چشماش حلقه زده بود ، ولی انقدر مرد بود که بغضش را محکم در خود فروبریزد ، از آن فرو ریختن هایی که بی صدا بر وجود ضربه میزند .او ناگهان در معرض یک انتخاب بود ، انتخاب هدیه ای ! هدیه ای که جان او را به پسرک می سپرد قلب کوچک پسر کهنه و در حال آخرین تپیدن ها بود ، کسی قلبی به او نبخشیده بود زیرا او سیاه بود و گویا سیاه ها قلبی بس بزرگ داشتند و نمی شد یا خوب نبود یا قانون دوست نداشت که قلبی کوچک در دلی بزرگ بتپد ، مرد انتخاب کرد و آخرین نگاه عاشقانه را به همسرش دوخت ، وچه معجزه ای آنگاه که چشم ها با هم سخن بگویند گویا زبان چشم زبان بیان سکوت و یقین است در آن هنگام که زبان تاب گفتن را ندارد چشم زبان به سخن می گشاید و آنچه را که نمیشود به بیان آورد می گوید ، مرد دیگر هراسان نیست او انتخابش را با اطمینان و تصدیق آخرین اشکهای سنگینی که از چشمان زن جاری میشود گزیده است ، و گویا از این بخشیدن و گذشتن و از این آفریدن لذتی بی انتها میبرد ، چه لحظه زیبایست غروب ، و این مکان یعنی آخرین راه …
مرد به پسرک چشم دوخته که بیقرار و بیرمق گرمای دستان پدر را می جوید اکنون آخرین لحظه های خوشبختی ای است که قدر تک تک ثانیه هایش را میدانستند گویا کسی در این جمع بار گناهی بر دوش احساس نمیکنند همه خرسند اند از گذشته و از آن چه بوده و آنها میدانند این خوشبختی گویا جاویدان است و مرد خرسند از گذشتن جان خود و دیگر برای همیشه آسوده خواهد بود ، بر پیشانیش چه شیار ها یی نقش بسته بود که آثار چنگک عصر درندگی و آثار مرد بودن و درست زندگی کردن و سالها جنگیدن و گذراندن بود…، مرد دستان کودک را با دستهای محکمش که روزگار پینه های بسیار بر آن نهاده میفشارد و و به پسر میگوید : پسرم از این به بعد تو مرد کوچکی هستی که با همه خردیت وظایف بزرگانه را به دوشت مینهم ،مرد کوچک! مادرت را هر روز شاد کن هر روز به او بگو دوستت دارم ، انسان خوبی باش ، تلاش کن و پول زیاد به دست بیاور که اگر پولدار باشی میتوانی خوشبختی خود و خانواده ات را تضمین کنی…… هیچ وقت سیگار نکش و درست زندگی کن .
و مرد تفنگ را به شقیقه اش نزدیک میکند و چشمهایش را میبندد. نه مثل آنها که خون آشام قلب خود میشوند ! او تدارک همه چیز را دیده است و قلبش را اکنون برای هدیه و بخشیدن انتخاب نموده …

دی ۲۶م, ۱۳۸۸ در۱۰:۲۱ ب.ظ
چرا این کار رو کرد؟چرا این کار درست بود؟
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۶م, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۸ ب.ظ:
چون مرد بود …و اینکه فرصتی نبود…
ولی این تیکه ای از یه فیلم بود که چند سال پیش دیدم ،قصه خانواده سیاهی که قلب بچه اش بیمار بود و باید عوض میشد ولی موانع خیلی زیاد بود مرد مجبور شد از خط قانون بگذره و با زور تفنگ جراح رو به پیوند قلبی برای کودک مجبور کنه و خودش رو به عنوان اهدا کننده انتخاب کنه
فکر میکنم مردای سیاه خیلی محکمن .مَرد مَرد هستن.
[پاسخ]
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در۱:۱۶ ب.ظ
ترک تعلقات برای اهداف معنوی روح و صلابت غریبی می خواهد…
[پاسخ]
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در۲:۱۷ ب.ظ
ببخشید یک مساله ی بیربط!اما خوب از اونجایی که ما هیچ راه ارتیاطی دیگه ای ی ی ی نداریم(!!!) اینجا حرفامو میزنم
به نظر شما کسی که درس اصلا نمیخونه چطور ممکنه تو کنکور ارشد قبول بشه؟
گزینه ها:
۱)معجزه ای رخ بدهد
۲)مراقبین امتحان را چیز خور کرده تا بتواند تقلب نماید
۳)از راه تله پاتی با یک نابغه ی رشته ی خودش ، جواب سوالات را به دست آورد
۴)معجزه ای رخ دهد
البته گزینه ی ۴ به منظور کمک به حال شما دو بار تکرار شده تا زیاد به جواب فکر نکنید.تابلو ئه دیگه!
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۴:۵۳ ب.ظ:
دو روز خوندن بسه قبول میشی ناپلئونی… حیف نیست آدم وقتش را به درس خواندن بگذراند از من یه نصیحت! درسو شب امتحانی بخون واسه ارشدم یکی دوهفته خوبه نهایتش سه چار کتاب میخونی . نه البته انقدم بیخیال که مثل بعضی ها از اون ور بیفتی شب امتحان بلاگ بنویسی و در باره ارجحیت تفکر و تفنن کلی بفلسفی… معجزه و شانس خیلی احتمال وقوعشون ضعیفه امیدوار نباش بهش ، تقلب هم امیدوار نباش مطمئنا شما در مکانی بدون حفاظ و مراقب و با وجود اشارات فراوان علم و شهودی بر تقلب ندارید و این فرضیه هم ابطل ست از بر فرضیات دیگر ، و می ماند گزینه سوم که خود مقدمه اشتباه است از آنجا که تله پاتی از حدود عقلی خارج است و خلاصه اینکه نتیجه این گزینه ها به رد قبولی شماست و راه آن نیز خواندن در وقت باقیمانده که کافی و حتی زیاد هم هست. ولی کلا باید با بیخیالی به امتحان و نتیجه اش باید درس خوند در هنگام تفکر، تفنن تفکری هم داخل نمود و روندی هم جهت با روند کلیمان نه خلاف جهت به وجود آورد.
[پاسخ]
دی ۲۸م, ۱۳۸۸ در۷:۲۶ ب.ظ
(شکلک روییدن تعدادی شاخ بر روی گیجگاه مبارکم!)
خدا به فریادم برشه.توروجان هرکی دوست داری زودتر ول کن برو همون فلسفه هنر.میترسم به زودی نیاز به دیلماج پیدا کنم برای حرف زدن باهات.ای هوارررر…
(ببین بوف کور باز رفته کجا قایم شده از دست تو.واگرنه الان بود به دادم میرسید که دارم از غصه ی استحاله ی دوست فقیدم در فلسفه میترکم…)
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۹:۲۵ ب.ظ:
حاج احسان درست میگی ولی اینجا هیچی معنوی نیست گاهی وقتا معنویات ویرانی هم به بار میاره ، شاید زیباترین قسمت این فیلم و و ثبت اون در ذهن من قسمتی بود که به پسر نصیحت و وصیت های جالبی داشت ،هر روز به مادرت بگو دوستت دارم ،پول دار شو … نگفت که برو کلیسا نگفت به مردم کمک کن اصلا یه قصه های دیگه است ، من اعتقادی به ترک تعلق به خاطر هزینه معنوی ندارم بهتره ماده رو ارتقا داد نه چیزی از این(ماده) گرفت به روح داد، البته منظور ما هر دو یکی است . اون یه مرد بود زنش هم مرد بود که به انتخاب او نه نگفت منتها نه برای ترک مادیات بلکه به خاطر این دنیا به خاطر همین ماده ی بی ارزش که بدون چند ثانیه تپیدن به زوال میرسه
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۹ ب.ظ:
نظر دوستان چیه؟ از این لحاظ که ماده رو باید ارتقا داد و محکم و مستقلش کرد و معنویات امری جدا نباشه بلکه خودش یا از آثار ماده باشه و یا مسمی و یادر داخل ماده باشه .
یا اینکه امری برتر و جدا و وجود داشته باشه به اسم معنویات که ماده در ضعف هاش و در سختی هاش بهش توسل و توکل کنه؟
عبور معنا رو جدا از معنویت فرض کرده از این لحاظ که معنویت یه امر مستقله ولی معنا آثار ارتقا ماده است.
[پاسخ]
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در۱:۰۴ ب.ظ
معنا و معنویت اصلی لا ینفک برای زندگی بشری هستند… همین امور معنوی مانند عشق است که وجود آدمی را باارزش می کنند.. زمانیکه این عشق به عشق به معبود می پیوندد زمان زر شدن وجود مسی انسان است. با این حال نمی توان ماده را از آن جدا کرد چون برای رسیدن به معنویت و درک آن ناگزیر به استفاده از ماده هستیم. از تفکر و بهره بردن و ارتقای مادیات شروع می کنیم تا بعد با نگاهیی دقیق تر و ژرفتر پی به معنویات ببریم.
ارتقای ماده در نزد ما نباید به حدی باشه که از معنویات وا برهاند و ما را فقط به خود ازلی متوجه سازد. قرآن در این امر مثالی می زند: کارهایی که فی نفسه برای خود عمل انجام بگیره یعنی هدفی مادی داشته باشه و برای رضای معبود نباشه . یا هدفی والا نداشته باشه, از لحاظ ماندگاری و اثر جاودان آن مثل گیاهانی بی ریشه اند که بر پیکر یک درخت می رویند و با بارش بارانی اثری از آنها نمی ماند…
ولی همونطور که در ابتدا گفتم نمیشه این دوتا رو از هم جدا کرد با هم و ملتزم هم اند ولی معنویات ؛همچون رابطه ی مراد و مرید؛ یک درجه بالاتر و جایگاهی والاتر نسبت به ماده داره..
اینو قبول دارم که در این دنیا برای ارتقای فهم و درک و بینش خود باید ماده رو ارتقا بدیم ولی در عین حال مطالبی که پیش از این گفتم حتما باید مد نظر داشت…
برای عبور باید از ماده گذشت تا به حقیقت معنا رسید…
[پاسخ]
دی ۲۹م, ۱۳۸۸ در۱:۰۹ ب.ظ
در مورد نظر اول:
D: من چند وقته قراره واست یه لیست فیلم بیارم هی یادم میره به خدا وگرنه قصدی ندارم از این کارم…
می اعتقاد دارم زندگی برای رسیدن به معنویاته و جان دادن و از ماده زدن برای معنا امری بس خوشاینده!
آره تو اون لحظه قشنگ جلوه می کنه ولی همین دوست داشتن و عشق ورزیدن هم جدای از معنا نیست…
البته من فیلمو ندیدم…
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۹م, ۱۳۸۸ ۳:۲۶ ب.ظ:
من هم تصدیق میکنم حضور معنویات را ولی میگویم امری حتی مثل عشق در درون باشه نه یه امر جدا ، و خدا در درون حلول کنه به طوری که حتی بهش نمیشه وصل شد و نقطه های وصل در ماده به امری دیگه نباشه ، خوبی ها امری ثابت و قانون های الهی نباشه و علت خوبی ها و معنویات در خود درون باشه
متاسفانه سخته برام از این فکر بگم ولی چندین ساله نمیتونم به کسی خوب یا بد بگم وقتی فکر کنم خوبی ممکنه از اصول معنویات باشه و اجرای قطع نامه های شریعت و دین نه اونچه که از خود شخص و ارتقای اون صادر بشه .
هیوا نظرت چیه ؟ یادته وقتی هنوز پلای ارتباطیمون باز بود و همدیگرو گهگاه میدیدیم پرسیدم ولی این روزا که مثل دیوانه ها از همه چیز بریدم و هیچ نقطه وصل خارجی ندارم نه با آدمها نه با خدا و نه در دل و ! بیشتر از همیشه برام سواله که چرا همه چیز خود آدمه ؟ توحید باید از کجا و کِی شروع بشه؟
اگه اینجا سوالو مطرح میکنم چون جوابای شخصی دیگرانو میخوام و دلایلشون رو نه شریعت و قوانین معنویت رو نه تاریخ فلسفه یا ادیان رو .
[پاسخ]