….الا آخر
عبور دی ۱۲م, ۱۳۸۸بعد از اون روز یعنی هشت روز انتظار محض ، انتظار تموم شدن لحظه هایی که هر ثانیه اش سخترین بود و این سختی با جلو رفتن ثانیه ها فشرده تر میشد ، روز نهم روز خلاص شدن بود ، جراحی دوم همون روز بود من شده بودم یه وزنه شبیه وزنه هایی که بهم آویزون بود، گفتن از اون روزا برام سخت ترین حرفهاست ، اما میگم از اونجا که اون روز روز مرگ من بود . وقتی به هوش اومدم متوجه شدم آشنایی نیست که دستم رو فشار بده و حس کنم زنده ام و در این دنیام ، از بس که به دوستا و آشناها گفته بودیم کسی به زحمت نیافته و خودم دوست ندارم در اون شرایط کسی منو ببینه ،چشمو که باز کردم کسی نبود مامانم از بدحالی من بد حال شده بود و طبق معمول پرستارا اجازه نمیدادن بالای سرم باشه ، اون دختر هربار که چشامو باز میکردم کنارم بود و از چشامش مثل شیر آب اشک میچکید و دستش دستای سرد و بیرمقمو می فشرد ، درد اون لحظه ها سختترین بود احساس میکردم سنگی که هر لحظه سنگین تر میشه رو سینه ام گذاشتن و خیلی بیشتر از عمل قبلی احساس درد میکردم و خواهش میکردم که با مسکن آرومم کنن، از اونجا که درد خیلی شدید بود قویترین مسکن هایی که داشتن تزریق میکردن ولی مدت اثر اون روی من بیشتر از دو ساعت نبود که به همین خاطر پرستارا اجازه نداشتن حداقل تا ۴ ساعت بعد مسکن تزریق کنن ، تافردای اون روز همین منوال بود و چیزی نمیغهمیدم جز درد و خواهشی نداشتم جز مسکن ، اما روز بعد که حالم بهتر شده بود و از گیجی و نفهمی دراومده بودم متوجه شدم سنگ شدم انگار ، میلی به دعا نداشتم میلی به هیچی نداشتم ، حتی ملاقاتیها لحظه ها رو بهتر و راحت تر نمیکرد انگار باورام یه جورایی تو این بیهوشی بیهوش شده بود و دیگه به هوش نیومده نبود ، حس کردم از مردن هم ناامید شدم ، انگار که تا اون روز مرگ رو انتظار میکشیدم ولی اون روز فهمیدم هیچ چیزی مطابق میل من نیست حتی مرگ ، تو اون حال و هوا بودم که سردردی که بر حسب عادت همیشه داشتم حس کردم شدید شده و حس میکردم تو تب دارم میسوزم و قلبم خیلی تند میزنه ، مامانم که خیلی ترسیده بود پرستارا رو خبر میکنه و اونا که نمیدونستن علتش چیه دکتر اورژانسو خبر کردن ،خلاصه مشخص میشه که قستهای گوارشی بدن من فعلا بیهوشه و در حالت فلجیه و اگه این روند ادامه داشته باشه فاتحه خونده است…من که بازم وقتی دردم بالا رفته بود جز خواهش اینکه با مسکن آرومم کنن چیزی نمفهمیدم متوجه شدم که مسکن هم دیگه بیاثره و وقتی چشمشم چند تائی میدید فهمیدم به اون سخت جونی هم که فکر میکردم نیستم ولی عجیبه که اون لحظه ها زندگی برام مهم تر از بیدردی شده بود یعنی برای زنده موندن باید درد رو تحمل میکردم و نمیخوابیدم …نمیدونم چرا تسلیم نشدم ….
ولی اون روزا از سخت ترین روزای زندگی من بود چه چیزی سخت تر از اینکه حس کنم دیگه رمقی ندارم نه من، نه مامان. همه فشار ها واسه ما بود، باید به بقیه دلداری هم میدادیم باید تلفنی به بابا میگفتم خوبم به علیرضا بگو نگران من نشه ، داداشی زندگی من نکنه نگرانم بشی من تحملشو ندارم تحمل این همه دردو دارم تحمل اینکه اون نگران بشه و چشمای قشنگش اشکی بشه رو ندارم بابام خیلی درون داره نگرانیشو نشون نمیده ولی من میدونم چقدر ناراحته ، آزاده تو فقط به فکر رزا باش ،حرص نخور خواهر کوچیکه دلسوزم میدونم هیچ کس به اندازه تو نگران و وابسته به من نیست ، تو موقع امتحاناته خیالت راحت من خوبم تاچند روز دیگه برمیگردم همه سختی ها به دوش تو میافته . ولی مامان تو که پیشمی میبینی تو بهتر از من میدونی چهره ات چقدر خسته است بیشتر از ده روزه نخوابیدی ، حتی گریه نمیکنی مثل من شدی ، یه روز که وقت شد می شینم گریه میکنیم حسابی ، باید گریه کنیم مگه سنگیم ؟! رمق ندارم ، جون ندارم هیچی یادم نیست چند روزه هیچی یادم نیست حتی دیگه تو دلم دعا نمیکنم ، خدایا !خدا کجاست؟ چند روز میگذره همه چیز بهتر میشه دردای جسمی سبک تر میشه ولی روحم انگار بیهوشه ، صبح دوستم زنگ میزنه با صداش یه کم به این دنیا برمیگردم دوباره حس میکنم هستم ، چند تا از دوستا و آشناها احوال پرسی میکنن و من باز حس میکنم دارم چیزایی حس میکنم سهیلا با یه دسته گل که پنج شاخه رز ارغوانی خیلی خوشگله میاد تو اتاقم ، فکر میکردم دیگه کسی رمق نداره بیاد اینجا سهیلا ، خوشحال میشم ، تو این روزا که حس تنهائی شدیدا قسمتی از وجودم شده و انگار چند ساله تنهام ،دیدن سهیلا رمق تازه ای بهم میده ، چند سال گذشته ؟ یعنی همش چند روزه؟ پس چرا انقدر پیر شدم میبینی چقدر خسته ام ، ۱۴ روز گذشته میگن حالا باید بشینی باید راه بری و من زار میزنم بالاخره. کسی باور نمیکنه اون پرستار شب مهربون که مثل فرشته هاست میاد میگه :الهه، اگه مثل من مامان نداشتی چی؟ گریه نکن تحمل ندارم گریه کنی تو که گریه نمیکردی ، میگم: نمیتونم، تازه میگن، بشینم راه برم ، نمیتونم ، درد شدید ندارم ، ولی طاقتشو ندارم تابشو ندارم ، کم آوردم ، فهیمه هم نیست با شوخی بگه غلط میکنی ،من دارم از تو یاد می گیرم ! چقدر دلش میخواست بمونه ببینه که من بشینم ، اگه بشینم و راه برم فردا مرخص میشم ،انگار وعده آبنبات بهم میده !
فردا که میاد، جدی جدی دکتر میگه مرخصی ! دیگه همه پرسنل منو میشناسن ، هر کدوم میان بهشون میگم از دستتون راحت شدم مثل روح می موندین، پیرزن هم اتاقیم که چند روزه جای فهیمه اومده و به زحمت حرف میزنه و من حتی فکر نمیکردم حضور منو فهمیده باشه به دخترش میگه نه بگو نره ! دلم نمیخواد بره ،(eee عجب گیری افتادم ها !) منم میگم ولی دلم میخواد برم، دلم میخواد همه برن از اینجا، تا وقتی که فکر کنم کسی اینجاست ، چه حالی! چه وحشتناک! به خونه که میرسم خیلی حالم فرقی نکرده و روزا به همون سختیه ولی باید بگذره گذشتن این چند ماه برای من فرق میکنه ! اونایی که هستن همیشه میمونن و اونایی که نیستن بهتره هیچوقت نباشن !
….
۹ ماه گذشته با شرایط خیلی سخت تونستم کنار بیام و تقریبا بگذرم گرچه حس میکنم روحم هنوز بیهوشه و خدایی که گم کردم تو عالم بیهوشی هنوز به یادم نمیاد وادراکی هست که میگه این هم خواست خودشه و بعد از مرگ دوباره زندگی کردم ، تو ذهمنه که چه سالی چقدر سخت، ولی منم سخت شدم اصلا فلسفه هام فرق کرده از اون ایده آلیسمی دراومدم و یه جورایی میخوام فراتر برم و میدونم این فرا رفتن و دیدن قبلا نبوده انگار کسی که سرخی رو با سرخ شدن درک کنه حالا میفهمم که باید فراتر بود از ایده آلیسم و رئالیسم ، از پوچی و خلاصه هر ایسمی ،باور نمیکنم که فلسفه هیچ انسانی عین اون باشه و فکر میکنم انسان باید ببینه چطور میتونه عبور کنه و با نگاهی از بالاتر به مسائل راهکاری داشته باشه و با باور کردن اون راهکار خودش رو و دیگرانو بگذرونه ، و نمیشه اسمشو گذاشت اعتقاد ، به این اعتقاد پیدا کردم که مستقل بودن و بی باور بودن با همه ی رنج های سرد و سختش متعالی ترین حالته ودر عین حال خدایی هست که معنای زندگی منه و حتی بی باوریهایم هم خواست و در جهت درک مفهوم اوست. محاله لحظه ای که او در نیستی باشه و من در هستی !
……
(جالبه بدون مخاطب مینویسم ، ولی تو عبور میزارم اینو ، روح عبور تو این نوشته هست تو این درددل من و کاغذ، کاغذی که مخاطب نداره ، آخه مخاطب هم یه کشکی دیگه بود مثل مقدس ، مثل دین ، مثل ایمان مثل عصیان و خاکستان و سیاهی و شریعتی و مولوی، حتی این روزا سعدی رو بهتر میفهمم ، امیدوارم به خیام باوری نرسم دارم فرود میام شایدم نابود میشم چه بهتر! عجب عبوری! عشق هم کشک بود و یاد اون نوشته های اول عبور میفتم که مثلا هنوز قوی ام ! همیشه اینجوریه وقتی ضعف بیشتر میشه باید باور محکم تری پیش پا بزاری که کمک کنه ولی وقتی سفت و سخت میشی تازه لو میدی که اونا باور بود ، اعتقاد بود و آرمان و ایده آل !.ولی من نبودم ، ترجیح میدم بدون هیچ حرفی اینو واسه عبور لو بدم و نمیدونم زهرا چه فکری میکنه اون میگه عبور جایی برای آرامشه من حس میکنم اون ممکنه حس آرامشی اینجا نداشته نباشه وقتی ببینه این الهه حسابی فرق کرده و بی اعتقاد شده ، ولی حس میکنم اونم مثل من حسابی فرق کرده شاید اونم پیر شده ، بقیه دوستام و آشناهام چطور؟!، همه پیر شدن خودشون همه چیزو میفهمن ، قشنگ میفهمن! )
…..الا آخر


دی ۱۲م, ۱۳۸۸ در۱۰:۱۳ ب.ظ
تا پیر شدن رو چی معنا کنیم..پیر شدن برای من همون عبوری بود که ازش میگی.زبان حال منه اینکه میگی در مواقع ضعف ، مجبوریم اعتقادات بزرگ داشته باشیم.و وقتی از اون ضعف فاصله میگیری میفهمی که باورهات خیلی هم مهم نبودند.آره..اونچه داشتی مهم نبوده.اونچه به دست آوردی مهمه..و الهه، بدون که برای منهم این اتفاق افتاد.سیلابی اومد و همه چیز رو شست و من در حالیکه به یه تکه چوب خشک وصل بودم ، با چشمهای بسته و نفس حبس شده ، هرآن انتظار میکشیدم که این آخرین نقطه ی امیدم بشکنه و غرق بشم.اما یه دفعه دیدم که همه چیز آروم شد.سیلاب رفت و در کنار خیلی از چیزهایی که شست و برد، چیزهای بزرگی رو نتونست ببره.چیزهای بزرگی رو جا گذاشت.اونها بودن که مهم بودن..
و تو هم پیر شدی.میدونی چرا؟چون برخلاف گذشته از بالا به آدمها نگاه نمیکنی.بلکه یاد گرفتی که هر اونچه هستند ، و هراونچه از خودشون میگن رو بشنوی.و سعی نمیکنی تو لغت نامه ی شخصیت ، دنبال معنای اون ها بگردی.بلکه سعی میکنی آدمها رو بر طبق لغت نامه های خودشون ترجمه کنی.تو هم پیر شدی..
و خیام چه قشنگ وصف حال ما آدمها رو بیان میکنه :
یک چند به کودکی به استاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید؟/ از خاک درآمدیم و بر باد شدیم …
[پاسخ]
دی ۱۲م, ۱۳۸۸ در۱۰:۱۴ ب.ظ
راستی…واقعا ۹ ماه گذشت؟..باورم نمیشه…
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۰ ب.ظ:
شکلک ناباوری- شما و خیام؟ همه صعود میکنن ما فرود میایم !
چقدر دیوونه ایم ، ولی جدی آروم شد
….
اما یه دفعه دیدم که همه چیز آروم شد
….
من خیلی دیر فهمیدم همه چیز آروومه
ممنون بابت رباعی ، معلومه حسابی موهات سفید شده ننه جون!!!;-) رباعیش از اون فلسفه ها ، داره :
یک چند به کودکی به استاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید؟/ از خاک درآمدیم و بر باد شدیم …
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۴م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۷ ق.ظ:
آدم که سفت و سخت میشی دیگه هیچی مهم نیست نه افق داری نه آرمان نه ایمان فقط معنا داری همه چیزو از دست میدی و معنا به دست میاری….. معنا!!! به چه دردی میخوره؟؟؟
[پاسخ]
دی ۱۴م, ۱۳۸۸ در۱۱:۱۰ ق.ظ
نمیدونم.چون هنوز به اون سفت و سختی نشدم.فکر کنم خیلی بی مزه باشه.بهتره استعفا بدی!
راستی.چه حسی داری که یه وبسایت اختصاصی ما دو نفر درست کردی؟
شکلک بی حسی!
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۴م, ۱۳۸۸ ۲:۵۹ ب.ظ:
دو نفره که نیست دو نفر به این رسیدن که حرف زدن اونم این نوعیش اونقدارام تنزول آور نیست… حتی اگه دو نفره هم باشه ایرادی نداره من که برام مهم نیست ، به خود عبور فکر میکنم نه این که هزار مخاطب داشته یا یکی….ولی دنبال این نیستم که بسنجم با دیگران و کارشون مثل اینو اون بخوام بشه …. واقعا خوشحالم که اینجوریه، به اونی که میمونه و هست فکر میکنم نه به اونی که باید بشه….
[پاسخ]
دی ۱۴م, ۱۳۸۸ در۱۰:۱۸ ب.ظ
شکلک ذوق کردن!
“اونی که میمونه و هست…”
ولی بعد ذوق، فکر میکنم اون، کسی جز خدا نیست
وبسایت دونفره!عین ساحل اختصاصی!کلی باحاله..
بونژو مادام !
[پاسخ]
دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در۳:۵۷ ب.ظ
همیشه گفتم که اگر بخواهیم میان دردورنجهای انسانها مرزبندی مشخص کنیم،به این صورت درمیاد که یادردها دنیوی هستند و مادی،و یا اینکه معنوی هستند و فلسفی…
دردهای دنیوی و مادی،دردهایی هستند از جنس همین مشکلاتی که شما بیان کردید.مشکلات جسمی،بیماری،و یا حتی مشکلاتی که انسانها در روایط عاشقانه برای خود ایجاد میکنند رو باید در این غالب گنجوند.
دردو رنج فلسفی رو هم که میدونید به چه ترتیبه و من اعتقاد دارم هزاران بار بدتر از دردجسمی،درد فلسفی هست.
اگر بین درد دنیوی و معنوی،پلی برقرار بشه و یک شخص به هر دو درد دچار شه و با زبان گویاتر،خودش رو دچارکنه میشه گفت فاجعه رخ میده.
برای بیرون اومدن از این سیلاب و این طوفان،باز هم میگم که بهترین نسخه رو خودت برای همه پیچیدی،عبور…
هیچ کسی هیچ وقت و زمانی نمیتونه به کسی که دچاردردمعنوی هست کمک کنه،جز خودش.
راهنمایی ها و رهنمودها شاید راهگشا باشه،اما در آخر این خود آدم هست که باید عبور رو آزمایش کنه.
خیلی خوشحالم که الان از نظر مشکلات دنیوی به اندازه نه ماه پیش عذاب نمیکشید و بهتر این هست که بگم فاجعه و طوفان عظیمی رو سپری کردید.
اطمینان دارم،با شناختی که از خود دارم،نمیتونستم که این فشار رو تحمل کنم.
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۵م, ۱۳۸۸ ۴:۱۹ ب.ظ:
بوووف کور کجائید بابا جان؟! میخواستیم آگهی فقید شدنتان را اعلام نمائیم ، حالا بیا ببین هیوا ، ساحل ما دونفره هم نیست ! بوف کور اومده با شعر نامجو اومده…بسیار خوشحال شدیم. به استناد کامنت اولی مبنی بر دوست داشتن عبور حتم داشته باشید عبور هم شما را بسیار دوست دارد ، اما بوف کور ،تناقضات آشفته مان نسازد که بد نیست آشفته مان میسازد کلا ولی بهتره با طبیعی بودن روند و اینکه ما در حرکتیم و در تکامل زیاد آشفته نشیم ، نقصهای ما وقتی کامل میشود که خود کامل شویم ،آجرها را یکی یکی باید نهاد ، با حس خوشایند اینکه مقصودی مطلوب هست ، آنگاه دیگر جهان رنج، جهان شر نیست .
خردی که آدم را محدود کند که تکامل تابع او شود که خرد روشن گر نیست .پس نگو به روح اعتقاد نداری ، همه ی اینها اعتباری اند ممکنه شما در وجه گسترده تری به اون اعتقاد داشته باشی و اما در گذشته اعتقادت کودکانه و خاص طبیعت کودکی و ارث پذیری بوده باشه … واقعا تو به پیغمبری نیاز داری که خودت را از زیر چنگال خیام و هدایت و ….و اینها بیرون کشد آنوقت ببینی که بی اینها هم هستی و خودت باید معنا دهنده باشی …
ولی من فکر میکنم وقتی درد جسمی هست دیگه هیچ دردی قابل حس کردن نیست ، آدم یادت نمآید که فلسفه ات چه بوده ! اگر اینگونه باشد بهترین علاج درد فلسفی ، درد های شدید جسمی است چون آنوقت قدر زندگی و بیدردی را خوب میدانی…
[پاسخ]
دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در۴:۳۳ ب.ظ
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل انکه زود از این جهان برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان
…مثل ایمان مثل عصیان و خاکستان و سیاهی و شریعتی و مولوی، حتی این روزا سعدی رو بهتر میفهمم ، امیدوارم به خیام باوری نرسم دارم فرود میام شایدم نابود میشم…
غم انگیز بود.قفل کرده بودم رو این جمله.هر بار که به انتهای جمله میرسیدم،دوباره از چند خط بالاتر آغاز به خواندن مجدد میکردم.احساس خاصی دارم.توصیف این حس برای من امکان ناپذیره.جملاتی رو برای ارسال نظر مینویسم.بعد از چند دقیقه تایپ کردن،بی رحمانه دستم رو روی backspace قرار میدم و همه چیز پاک میشه.
یعنی شش دقیقه از زندگیم رو پاک کردم؟
کاش میشد یکی هم دکمه backspaceزندگی و عمر ما رو میفشرد و به گذشته بر میگشتم.برای روزهای کودکیم دلتنگ شده ام.شاید اگر آغازی دوباره ای امکان پذیر بود،طور دیگری رفتارمیکردم و زندگی را برای خود مساختم.خشت اول رو کج قرار نمیدادم که تا ثریا این برج مثل برج پیزا بشه.
ریز شدم به هرچیزی،هرچیزی که برای دیگران خیلی کوچک بود و بی اهمیت،برای من یک مشکل بزرگ بود و غیرقابل حل.
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در ره یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران،راه نه آن است و نه این
[پاسخ]
دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در۹:۵۰ ب.ظ
سلام بوف کور.
جدی دلمون براتون تنگ شده بود.خوشحالم که میگیداینجا ، خودتون هستید.فکر میکنم من و دوستم شما رو اونطور که هستید پذیرفتیم و به همین دلیل الان این ساحل سه نفره است!ساحلی در کنار دریای طوفانی و پر هیاهوی این روزگار و آدمهاش.
بله..لیلای شما رو ساربان فلسفه داره میبره.لیلای شما و مجنون من.و فقط خدا میدونه که دیدن این روزها تو زندگیش چه حس بی نظیری بهم میده.فقط خدا میدونه که موفقیت هیچ کس نمیتونه به این اندازه خوشحالم کنه.و وقتی میبینم این جوجه ی مستعد ، که فقط بالهاشو گم کرده بود، حالا تبدیل داره به سیمرغ پر افتخاری میشه که میتونه تا بینهایت ممکن پرواز کنه.و قراره من هم از این پایین براش دست تکون بدم و با چشمای به اشک شوق نشسته ، پرواز با شکوهش رو تماشا کنم.
بوف کور، پیغمبری که الهه ازش میگه حقیقت داره.پیغمبری ، یک مکتبه.من از طریق کسی که خودش پیغمبر من بود ، و بعدها پیغمبر الهه شد، با این مفهوم آشنا شدم.و حاضرم هر چیزی رو که از اون یاد گرفتم بهت یاد بدم.هیچ وقت یادم نمیره روزی رو که اون پیغمبر برای اولین بار الهه رو دید و به من گفت ، مخزن فوق العادهای درونش هست.فقط روش رو غبار گرفته.و اگه کشفش کنه میتونه دست به کارای بزرگ بزنه.پیغمبر درست پیشگویی کرده بود..
در ضمن اونی که اصل مبارزه ، الهه است جناب بوف کور.نه بنده.من زیاد سیاسی نیستم اگر بگذارند!!
یک در ضمن دیگه هم اینکه ، نمیشه به شما بوف کور نگفت؟یک لقب بهتر نمیشه روی خودتون بگذارید؟آخه نمیدونم چرا نا خودآگاه نگران چشم هام میشم و قتی این اسم میاد ! شنیدید که بوف های مهربان چقدر به از کاسه درآوردن چشم انسانها علاقمندند؟؟؟
(شکلک از ترس لرزیدن)
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۵م, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۱ ب.ظ:
عجبا ! آخر دوست من نمیگی ، ممکنه باور کنم این دوستت الهه بوده بعدش جو گیر بشم ! پرواز کجاست …. دلمان را خوش میکنی بسیار! حقیقت پرواز یعنی از از غرب خود به شرق خود رفتن و اشراق، ما که در ظلمت بودیم و مشرقمان هم شده مغرب!;-)
کارای بزرگو که شما پیشاپیش انجام داده اید و می دهید صدایتان هم در نمی آید ! به هر حال مشخص نیست واقعا چه پیش روی ماست …حرفهایمان هم بسی ساحلی شده ..
آخه پدر جان! بوف کور! تو رو جان دیوانه ی زنده به گور ، چرا رو جمله ها قفل میکنید ؟! قفل شکن هم با خودتان به عبور بیاورید ! عبور جایی برای ماندن نیست …. معبری برای گذشتن است.
[پاسخ]
دی ۱۶م, ۱۳۸۸ در۱۲:۰۱ ق.ظ
پرواز کرده ای
خودت خبر نداری
مشکل از جملات چسبناک شماست.آدم رو گرفتار میکنه دیگه ه ه
راستی الهه.به نظرت چی کار کنیم که بوف کور باز گم و گور نشه و ما رو دچار توهم ساحل اختصاصی نکنه؟!!بهش ردیاب وصل کنیم چطوره؟
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۶م, ۱۳۸۸ ۱۲:۵۳ ق.ظ:
بوفه کوره دیگه شانس آوردیم زنده به گور نیست ، وگرنه زبانم لال ردیاب هم فایده ای نداشت ! باز هم خوب است ماهی یه بار سیگنال های شادی بخش و روشنگر از ایشون دریافت میکنیم …;-) فکر خوبیه ردیاب ، مواظبش هم هستیم یه وقت تو این مملکت بوق زدن ممنوعی که -اگر ۵۰۰۰ تومان جریما شوی ترجیح میدهی ۱۰,۰۰۰ تومن هم بدهی و به جایش بوق دیگر هم بزنی- خطر بیرون رفتن و برنگشتن های مرموز بسیار زیاد است! مخصوصا اگر این بوقها صدایی سیاسی هم داشته باشد !
[پاسخ]
دی ۱۶م, ۱۳۸۸ در۱۱:۵۸ ق.ظ
راست میگی! شانس آوردیم که ماهی یک بار سیگنال میفرسته.همینش هم غنیمته
ااااا! بذار من درس بخونم دیگه!چرا هی منو میکشونی اینجا؟خودت خرت از پل گذشته هی میخوای خر من پشت پل بمونه؟
فکر کن اگر روزی میزان درس خواندن من به ۱ ساعت رسید به همه ی نت شیرینی میدم!
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲:۳۸ ب.ظ:
بیخیال! خرتو ول کن خودش میگذره …ولی بشین بخون زمان مناسبی داری تا روز امتحان !( مهندسی کامپیوترو کسی تحویلش نگرفت ، تو هم مهندس زبان شو بلکه فلسفه زبان ویتگنشتاینو شاید به هم ریختیم و ز نو ساختیم)
منو بگو جدی جدی باید عبورو کم کنم که حسابی فلسفه رو به شوخی گرفتم اونم میبینی یه وقت جدی گرفت (که بعدش باید بیخیال همه چیز شد )!!!
پس خیالت راحت تا چند وقت خبری از آپ نیست ، بشینیم درسمونو بخونیم:-)
[پاسخ]
دی ۱۷م, ۱۳۸۸ در۱:۴۷ ق.ظ
سلام دوباره.اون روز خیلی حرف برا زدن داشتم که دیدم نمیتونم ادامه بدم.نمیتونم چیزی تایپ کنم.حرف از خیام خیلی زده شد در این پست و در این نظرات.
الهه خانوم،حسی که با خوندن جمله مربوطه به من دست داد خیلی غریب بود.
خیلی وقت بود که اینطور کنجکاوانه بهیک جمله خیره نشده بودم.یاد بار اولی افتادم که داشتم خیام میخوندم و اون مقدمه سحرگونه و گیرای هدایت.
زسیاد ابری ننویسم.
درود می فرستم بهت هیوا جان.حال شما چطوره؟خوبید؟
نه،هنوز فقید نشدیم.کار و زندگی یه مقدار فرصت ها رو کم کرده.
البته الهه میدونست که من همینطوری چون نظر نمیدم،شاید هر دو روز یه بار بیام عبور،اما فقط میخونم،چیزی نمینویسم،از این به بعد با هر بار سرزدن،یه ابراز وجود هم میکنم(شکلک چشمک)
من به خیام و هدایت عشق می ورزم و اگر تعبیر این عشق،به معنی در چنگال آنها قرار داشتن هست،میتونم بگم بوسه بر این چنگال خواهم زد.
هیوا جان،بله،من اینجا در عبور و کلا در نت خودم هستم،اونطور که دوست دارم.
خیلی زندگی خارج از این محیط من،متفاوت هست.
یک انسان اکتیو،فعال،شاد و داشتن توانایی شاد کردن محیط.
اما برای ساعاتی میتونماینجا آرامش فکری داشته باشم.حتی غمی هم که گاهی اوقات با آرامشم مخلوط بشه،دوست دارم.
ممنون که ما رو هم به ساحل سه نفرتون راه دادید.
بی معرفتها یه مدت نبودیم،چه ساحل و پلاژ رو به نام خودشون زدن و اختصاصی کردن.
پهلوان زنده را عشق است(خنده)
شاد باشید دوستان من.
خرخونی خوش بگذره(خنده – خنده)
[پاسخ]
دی ۱۷م, ۱۳۸۸ در۱۱:۴۶ ق.ظ
سلام بوف کور.من هم امروز یواشکی که الهه نبینه اومدم.چون مثلا قراره درس بخونم.که نمیخونم.
ممنون که به “ما” (چایی نخورده پسر خاله شدیم با خانم Admin!)سر میزنید.انگار نیازی به ردیاب نیست.و خوشحالم میشنوم که خارج از این جا انسان شادی هستید.لطفا به من هم یاد بدید که چطور دل نگرانیهامو برای خودم نگه دارم و سهم آدمهارو از خودم ، چهره ای شاد و پر انرژی قرار بدم.
باز هم بخاطر حضورتون ممنون
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲:۲۱ ب.ظ:
بوف کور به همین خاطر میگم چنگال ، وقتی شما اسم خیام رو میبینید قفل میکنید ، خودم قبلا تو چنگال شریعتی بودم و کویر و این چنگالو دوست داشتم، میپرستیدم و با اون آرامش داشتم ولی چنگال و قفس بود برای آزادی و بهتر بگم رهایی باید آدم با خودت تنها بشی و بعدش هم میبینی اونا رو هم داری ولی اول خودت ،من از رباعی هایی که اینجا میزایرین از اونجا که از خیامه خوشم میاد ولی وقتی شما میگید ترجیح میدادم که از خودتون حرفی میزدید نه از خیام نه از هدایت ، هستی خود آدم بزرگتر از ایناست واقعا آرزو میکنم یه روز این رهایی رو حس کنی. در هر صورت حالا کامنت بزارید یا نزارید به عبور خوش میاید و تشکر میکنیم از حضورتون.
هیوا من که دیدم اومدی ، دلم خنک شده مثل اون موقه ها پوست درسو نمیکنی ، تازه داری سر به راه میشی واسه درس خونی، تازه درسم میدی هر نوشته ی صادقانه ای برای دیگران اگه قدر بدونن، درسه. من که بسی خوشحال میشم حتی اگه یه عالمه درس داشته باشی ، میدونم که درسی تو نوشته هات هست . فکر میکنم ما خودمون رمز عبورو پیدا کردیم با هم، رمز حرف زدن و شنیدن
[پاسخ]
دی ۲۰م, ۱۳۸۸ در۱:۰۲ ق.ظ
سلام،راستش را بخواهید من گرچه پزشکم و علی القاعده باید صبور در دیدن و شنیدن درد جسم و جان باشم با الا آخر گریه کردم.چون نفهمیدم حکایت کی بود نیز،حقیقتا خجالت کشیدم!در مورد اون قسمتی که از به رو نیاوردن پدر ارجمندتان گفته بودید،باید بگویم جدا” گریستم چرا که استادم را خوب می شناسم که کیست!مردی صبور با قلبی رئوف و صاف،و نیک میدانم که در خلوت خود گریسته است!بگذریم من شاید با این کامنت ردیف فلسفی،شاعرانه و دوستانه الهه- هیوا و بوف کور بهم ریخته باشد.ولی چه کنم که ویریا نیز علی رغم بی کفایتی شاعرانه و فتور در فلسفیدن،دلی دارد که در درد و آلام انسانها بی تاب است و خیلی زود آبغوره می گیرد!در مورد تجربه روحی جدیدتان و هویت یابی که در آن جز خدایی که هرگز از شما جدا نگردیده،حتی در حالتی که به گمان بی باوری رسیده اید!باید بگویم به خلوص توحید دست یافته اید:خویش را عریان کن از فضل و فضول/تا کند رحمت به تو هر دم نزول!.در طریق حقیقت توحید جز تنها دیدن او نیست و رسولان و شرایع بواقع تنها در جهت نیل به این کمال هویت می یابند .و برای این دیدن و بوئیدن صرف حق جز قمار عاشقانه و باختن و پوست انداختن از غیر او،دلخوشی کودکانه تاجران ناتوان از حیرت است.چیزی که بزرگی از اهل مغرب زمین آنرا چنین صورتبندی کرده است که: ایمان چیزی جز گام زدن در ابرهای ندانستن نیست.و خلاصه آنکه حضرت مولانا خوب در وصف این سبکباری و جز حق ندیدنتان چه خوب سروده که:خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش/بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر!در قمار عاشقانه برای راه گم کرده های مانده در ظاهر نیز دعا کنید،تا زکات این حیرت ایمانی را به حضرت حق پرداخته باشید!
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۰م, ۱۳۸۸ ۳:۲۷ ق.ظ:
سپاس و تشکر از دکتر و عرض پوزش از این مطالب و گلایه ها ، مسلم است برای یک وبلاگ وهمین طور وبلاگ نویس حریم خصوصی گستره ی عمومی و در عین حال خاص دارد ، و گفتگوی صمیمانه ما تا حدی برای قفل نگفتن را شکستن و یافتن رمز عبور است که در سخن شما و پیام شما با همه تفاوت هایش این خلوت عمومی صمیمی را چه گرمتر و روشن کرد ، واقعا تشکر از حوصله تحمل نوشتارهای سردی که نه ازحضور قدرت بلکه از وجود ضعف ها و حضور نا یمنی هایی بود که سایه سردش هنوز قلم و جوهرم را در حیطه خود دارد . درست همان موقع که باید از استادی و راهنمائی شما بهره میگرفتم چند ماهی از آن جراحی سنگین گذشته بود و مشغول باور های سبز کاشتن به امید عبوری سبز بودم ، و شرمنده شدم که نتوانستتم از استادی و سخنوری شما بهره برم که زبانزد است و مایه افتخار ماست که همشهری مبارز و بسیار آگاه و روشنفکری همچون شما داریم ، اشاره ای که به پدرم در این نوشته داشتم متاسفانه بیرحمانه حرف زده بودم و درون داری پدرانه او را به کوچکی و خردی قلمم آورده بودم واقعا چه امری والاتر از کتمان و درونداری ، ایشون معلم بزرگ همه درسهای زندگی من بوده است و هست همانطور که زندگی در غربت را تنها برای راحتی ما و من ،علارغم علاقه اصیل و عاشقانه خودشان به شهرمان و دیارمان ترجیح داده اند ،
دکتر شهمرادی واقعا خوشحالم و متشکرم عبور رو مکانی میدونید که میشه گهگاهی یادی از اون و مطالب آشفته و سرد نگارنده اش رو تحمل کنید و نسخه همچون پزشکی روح رو هم در این نوشته های بیرمق با پیام های تسکین بخش نوشتین ، ما هنوز باید شاگردی کنیم و درس بگیریم و یاد بگیریم و بشنویم و از حضور استادانی مثل شما و دیگر دوستان بزرگوارتون بهره ببیریم که این چند ماه متحمل سخت ترین و رنج دهنده ترین گذشتن ها که حقیقتا تنها چیزی که از آن نمیتوان گذشت ،شدین .
[پاسخ]
دی ۲۱م, ۱۳۸۸ در۱۱:۵۲ ب.ظ
الهه ی الا آخر!!
قشنگی و خاص بودن بعضی حالات به اینه که تنهایی باید احساسشون کرد. مثلا این حسِ گنگ ِ سردِ سختی که داری، اگه من عین احساس خودت، بفهممش و در جهت اون با تو همراه بشم، فکر کنم از زیباییش کاسته بشه. تنهایی درک کردن و لمس کردن حالات مرموز روح و جان هر آدمی، زیباتر و ناب تره. هر چند سخت باشه، رنج آور باشه. این نظر عجیب منه!! و شاید این نظر من به خاطر انفعال و اجبار کنار آمدن با تنهایی هامه. نمیدونم. ولی اینو بهت میتونم بگم که احساس های عجیب و حتی رنج آور، در سخت ترین حالتشون، ممکنه تنهایی درک و لمس کردنش زیبا باشه. فقط باید نوع نگاه و زاویه دید رو عوض کرد.
این جمله زیبا و مختصر و مفیدی که از عطاء در نظر آورده بودی، برای چشم من هم نوازش خاصی داشت در هنگام خواندن مطلب. این که سرکوب گرچه برگ ها را میریزدف اما ریشه ها را محکم تر میکند. درخشش این جمله زیبا و عمیق و دقیق و روح نواز و امید بخش و البته دردآور، برای نگاه تو، نشان از حسن دقت و انتخابت داره.
اگه دقت کرده باشی، میبینی که انسان در ابتدای مطالعه و انس با کلمات، اکثر جملات نویسندگان بزرگ برایش زیبا به نظر می آید و مدام در دفتر مخصوص نوشته میشوند . ولی پس از مدتی گذتشت زمان و بلوغ آگاهی ، آرام آرام این جملات پر عمق از دل خودت می جوشد و اکنون تو نیز میتوانی هزاران ذفتر را از جملات خودت سیاه کنی. همین طور که عطاء اکنون در هر مطلب وبلاگش میتوان دو سه جمله این گونه یافت. جمله انتخابی تو یکی از آنهاست.
از خدا میخواهم این نه ماهی که از سلامتی و عافیتت گذشته است ، به سال های سال متصل شود و در این اتصال ها، هیچ گاه قیچی بیماری این وصل سلامتی را نبرد!!!
اسمه دواء و ذکره شفاء
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۳م, ۱۳۸۸ ۴:۰۵ ب.ظ:
از خدا میخواهم هیچ گاه دوران رنجوری را از یاد نبرم این دوران که هر چند سال یک بار چندین ماه وقفه و سختی های بسیار رنج دهنده در تاریخ زندگیم ثبت نموده و همیشه همانگونه که در رنج ها تنهای تنها بوده ام ، تنها باشم و بمانم و زندگی کنم …
زندگی و تولد پیامی میآورد و مرگ و توقف معنایی میگذارد …تمام زندگی یافتن این معنا ست ،
موفق بودن سلامتی داشتن و قله های افتخار قرن را فتح کردن نه تنها افتخاری ندارد و معنایی ندارد که انسان های زبون و بد بختند که از موفقیت سرافراز میشوند .از خدا میخواهم هیچ گاه احساس پلید موفق بودن را نداشته باشم که همچون دیگر غنیمت ها حرص و طمع با خود میآورد.
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
[پاسخ]
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در۹:۴۲ ب.ظ
زندگی و تولد پیامی میآورد و مرگ و توقف معنایی میگذارد
عجب چیزی…من تو فکرم یکم این حرفهای ناب شمارو یادداشت کنم و انشالا کتابی چاپ کنیم و بسی سود مادی و معنویش را ببریم.نظرت؟
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ دی ۲۴م, ۱۳۸۸ ۲:۵۷ ق.ظ:
:d پس هزینه ها با خودتون چون حتما ورشکست میشیم ، (معنا خریدار نداره ، به جز سرمایه هم چیزی نمی مونه;) )
سودائیان عالم پندار را بگوی
سرمایه کم کنید که سود و زیان یکی است
[پاسخ]
دی ۲۵م, ۱۳۸۸ در۱۱:۴۲ ق.ظ
به قول خواهر زاده ی کوچکم که فیلسوفی است برای خودش:
“بچه جون درس بخون، لیسانسه ها بیکارن”!!
[پاسخ]