132563938 7c7d1003eb ....الا آخر

بعد از اون روز یعنی هشت روز انتظار محض ، انتظار تموم شدن لحظه هایی که هر ثانیه اش سخترین بود و این سختی با جلو رفتن ثانیه ها فشرده تر میشد ، روز نهم روز خلاص شدن بود ، جراحی دوم همون روز بود من شده بودم یه وزنه شبیه وزنه هایی که بهم آویزون بود، گفتن از اون روزا برام سخت ترین حرفهاست ، اما میگم از اونجا که اون روز روز مرگ من بود . وقتی به هوش اومدم متوجه شدم آشنایی نیست که دستم رو فشار بده و حس کنم زنده ام و در این دنیام ، از بس که به دوستا و آشناها گفته بودیم کسی به زحمت نیافته و خودم دوست ندارم در اون شرایط کسی منو ببینه ،چشمو که باز کردم کسی نبود مامانم از بدحالی من بد حال شده بود و طبق معمول پرستارا اجازه نمیدادن بالای سرم باشه ، اون دختر هربار که چشامو باز میکردم کنارم بود و از چشامش مثل شیر آب اشک میچکید و دستش دستای سرد و بیرمقمو می فشرد ، درد اون لحظه ها سختترین بود احساس میکردم سنگی که هر لحظه سنگین تر میشه رو سینه ام گذاشتن و خیلی بیشتر از عمل قبلی احساس درد میکردم و خواهش میکردم که با مسکن آرومم کنن، از اونجا که درد خیلی شدید بود قویترین مسکن هایی که داشتن تزریق میکردن ولی مدت اثر اون روی من بیشتر از دو ساعت نبود که به همین خاطر پرستارا اجازه نداشتن حداقل تا ۴ ساعت بعد مسکن تزریق کنن ، تافردای اون روز همین منوال بود و چیزی نمیغهمیدم جز درد و خواهشی نداشتم جز مسکن ، اما روز بعد که حالم بهتر شده بود و از گیجی و نفهمی دراومده بودم متوجه شدم سنگ شدم انگار ، میلی به دعا نداشتم میلی به هیچی نداشتم ، حتی ملاقاتیها لحظه ها رو بهتر و راحت تر نمیکرد انگار باورام یه جورایی تو این بیهوشی بیهوش شده بود و دیگه به هوش نیومده نبود ، حس کردم از مردن هم ناامید شدم ، انگار که تا اون روز مرگ رو انتظار میکشیدم ولی اون روز فهمیدم هیچ چیزی مطابق میل من نیست حتی مرگ ، تو اون حال و هوا بودم که سردردی که بر حسب عادت همیشه داشتم حس کردم شدید شده و حس میکردم تو تب دارم میسوزم و قلبم خیلی تند میزنه ، مامانم که خیلی ترسیده بود  پرستارا رو خبر میکنه و اونا که نمیدونستن علتش چیه دکتر اورژانسو خبر کردن ،خلاصه مشخص میشه که قستهای گوارشی بدن من فعلا بیهوشه و در حالت فلجیه و اگه این روند ادامه داشته باشه فاتحه خونده است…من که بازم وقتی دردم بالا رفته بود جز خواهش اینکه با مسکن آرومم کنن چیزی نمفهمیدم متوجه شدم که مسکن هم دیگه بیاثره و وقتی چشمشم چند تائی میدید فهمیدم به اون سخت جونی هم که فکر میکردم نیستم ولی عجیبه که اون لحظه ها زندگی برام مهم تر از بیدردی شده بود یعنی برای زنده موندن باید درد رو تحمل میکردم و نمیخوابیدم …نمیدونم چرا تسلیم نشدم ….

ولی اون روزا از سخت ترین روزای زندگی من بود چه چیزی سخت تر از اینکه حس کنم دیگه رمقی ندارم نه من، نه مامان. همه فشار ها واسه ما بود، باید به بقیه دلداری هم میدادیم باید تلفنی به بابا میگفتم خوبم به علیرضا بگو نگران من نشه ، داداشی زندگی من نکنه نگرانم بشی من تحملشو ندارم تحمل این همه دردو دارم تحمل اینکه اون نگران بشه و چشمای قشنگش اشکی بشه رو ندارم بابام خیلی درون داره نگرانیشو نشون نمیده ولی من میدونم چقدر ناراحته ، آزاده تو فقط به فکر رزا باش ،حرص نخور خواهر کوچیکه دلسوزم میدونم هیچ کس به اندازه تو نگران و وابسته به من نیست ، تو موقع امتحاناته خیالت راحت من خوبم تاچند روز دیگه برمیگردم همه سختی ها به دوش تو میافته . ولی مامان تو که پیشمی میبینی تو بهتر از من میدونی چهره ات چقدر خسته است بیشتر از ده روزه نخوابیدی ، حتی گریه نمیکنی مثل من شدی ، یه روز که وقت شد می شینم گریه میکنیم حسابی ، باید گریه کنیم مگه سنگیم ؟! رمق ندارم ، جون ندارم هیچی یادم نیست چند روزه هیچی یادم نیست حتی دیگه تو دلم دعا نمیکنم ، خدایا !خدا کجاست؟ چند روز میگذره همه چیز بهتر میشه دردای جسمی سبک تر میشه ولی روحم انگار بیهوشه ، صبح دوستم زنگ میزنه با صداش یه کم به این دنیا برمیگردم دوباره حس میکنم هستم ، چند تا از دوستا و آشناها احوال پرسی میکنن و من باز حس میکنم دارم چیزایی حس میکنم سهیلا با یه دسته گل که پنج شاخه رز ارغوانی خیلی خوشگله میاد تو اتاقم ، فکر میکردم دیگه کسی رمق نداره بیاد اینجا سهیلا ، خوشحال میشم ، تو این روزا که حس تنهائی شدیدا قسمتی از وجودم شده و انگار چند ساله تنهام ،دیدن سهیلا رمق تازه ای بهم میده ، چند سال گذشته ؟ یعنی همش چند روزه؟ پس چرا انقدر پیر شدم میبینی چقدر خسته ام ، ۱۴ روز گذشته میگن حالا باید بشینی باید راه بری و من زار میزنم بالاخره. کسی باور نمیکنه اون پرستار شب مهربون که مثل فرشته هاست میاد میگه :الهه، اگه مثل من مامان نداشتی چی؟ گریه نکن تحمل ندارم گریه کنی تو که گریه نمیکردی ، میگم:  نمیتونم، تازه میگن، بشینم راه برم ، نمیتونم ، درد شدید ندارم ، ولی طاقتشو ندارم تابشو ندارم ، کم آوردم ، فهیمه هم نیست با شوخی بگه غلط میکنی ،من دارم از تو یاد می گیرم ! چقدر دلش میخواست بمونه ببینه که من بشینم ، اگه بشینم و راه برم فردا مرخص میشم ،انگار وعده آبنبات بهم میده !

فردا که میاد، جدی جدی دکتر میگه مرخصی ! دیگه همه پرسنل منو میشناسن ، هر کدوم میان بهشون میگم از دستتون راحت شدم مثل روح می موندین، پیرزن هم اتاقیم که چند روزه جای فهیمه اومده و به زحمت حرف میزنه و من حتی فکر نمیکردم حضور منو فهمیده باشه به دخترش میگه نه بگو نره ! دلم نمیخواد بره ،(eee عجب گیری افتادم ها !) منم میگم ولی دلم میخواد برم، دلم میخواد همه برن از اینجا، تا وقتی که فکر کنم کسی اینجاست ، چه حالی! چه وحشتناک! به خونه که میرسم خیلی حالم فرقی نکرده و روزا به همون سختیه ولی باید بگذره گذشتن این چند ماه برای من فرق میکنه ! اونایی که هستن همیشه میمونن و اونایی که نیستن بهتره هیچوقت نباشن !

….

۹ ماه گذشته با شرایط خیلی سخت تونستم کنار بیام و تقریبا بگذرم گرچه حس میکنم روحم هنوز بیهوشه و خدایی که گم کردم تو عالم بیهوشی هنوز به یادم نمیاد وادراکی هست که میگه این هم خواست خودشه و بعد از مرگ دوباره زندگی کردم ، تو ذهمنه که چه سالی چقدر سخت، ولی منم سخت شدم اصلا فلسفه هام فرق کرده از اون ایده آلیسمی دراومدم و یه جورایی میخوام فراتر برم و میدونم این فرا رفتن و دیدن قبلا نبوده انگار کسی که سرخی رو با سرخ شدن درک کنه حالا میفهمم  که باید فراتر بود از ایده آلیسم  و رئالیسم ، از پوچی  و خلاصه هر ایسمی ،باور نمیکنم که فلسفه هیچ انسانی عین اون باشه و فکر میکنم انسان باید ببینه چطور میتونه عبور کنه  و با نگاهی از بالاتر به مسائل راهکاری داشته باشه و با باور کردن  اون راهکار خودش رو و دیگرانو بگذرونه ، و نمیشه اسمشو گذاشت اعتقاد ،  به این اعتقاد پیدا کردم که مستقل بودن و بی باور بودن با همه ی رنج های سرد و سختش متعالی ترین حالته ودر عین حال خدایی هست که معنای زندگی منه و حتی بی باوریهایم هم خواست و در جهت درک مفهوم اوست. محاله لحظه ای که او در نیستی باشه و من در هستی !

……

(جالبه بدون مخاطب مینویسم ، ولی تو عبور میزارم اینو ، روح عبور تو این نوشته هست تو این درددل من و کاغذ، کاغذی که مخاطب نداره ، آخه مخاطب هم یه کشکی دیگه بود مثل مقدس ، مثل دین ، مثل ایمان مثل عصیان و خاکستان و سیاهی و شریعتی و مولوی، حتی این روزا سعدی رو بهتر میفهمم ، امیدوارم به خیام باوری نرسم دارم فرود میام شایدم نابود میشم چه بهتر! عجب عبوری! عشق هم کشک بود و یاد اون نوشته های اول عبور میفتم که مثلا هنوز قوی ام ! همیشه اینجوریه وقتی ضعف بیشتر میشه باید باور محکم تری پیش پا بزاری که کمک کنه ولی وقتی سفت و سخت میشی تازه لو میدی که اونا باور بود ، اعتقاد بود و آرمان و ایده آل !.ولی من نبودم ، ترجیح میدم بدون هیچ حرفی اینو واسه عبور لو بدم و نمیدونم زهرا چه فکری میکنه اون میگه عبور جایی برای آرامشه من حس میکنم اون ممکنه حس آرامشی اینجا نداشته نباشه وقتی  ببینه این الهه حسابی فرق کرده و بی اعتقاد شده ، ولی حس میکنم اونم مثل من حسابی فرق کرده شاید اونم پیر شده ، بقیه دوستام و آشناهام چطور؟!، همه پیر شدن خودشون همه چیزو میفهمن ، قشنگ میفهمن! )

…..الا آخر