فراموشی
عبور آذر ۱۹م, ۱۳۸۸شاید وقتی به خانه برگشتم دیگر دلتنگ نباشم
نمیدانم آنچه در میان ناباوری باور کرده ام حقیقت است یا وهم
هر صبح ، سلامی بی پاسخ از زندگی نوای بامدادی من است
هر شب بدرودی از من سرود شبانه من است
دلتنگ آن دختر چشم سیاه میشوم ، کسی که درد در چشمانش برق میزد
نوایی که دوستش داشت ، در حجم ذهنم پخش شده است “دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من”
گویا هیچگاه هوای گریه ندارم
روزهای اندکی که با او بودم آن روز ها مرا به او می رساند
همه چیز گذشته است همه چیز گذشت
گویا دقایقی نشستن یعنی پایان تمام آن روزها
اما چه سود انتظاری که چنین پایان یابد
دیگر برای دقایقی آرامش ، آرامش بخش هایشان، فراموش شده است چه اصراری بود که فراموش شود؟! مگر جز فراموشی ، آینده با خود چه می آورد .
همیشه گویا چنین است چیزی بهتر از گذشتن نیست و آینده چیزی جز فراموشی نیست
گویا خانه ام در انتهای این راه است
شاید وقتی به خانه برسم دیگر دلتنگ نباشم
گویا چشمانم نیمه باز است هنوز
درگیر یک خواب ابدی و تشنج زندگی
وقتی به خانه برسم میخوابم
گویا اتاقم هنوز گرم است و تاریک .

آذر ۱۹م, ۱۳۸۸ در۱۱:۴۳ ب.ظ
خوش بحال آن دختر چشم سیاه…
راستی چرا ” دقایقی نشستن یعنی پایان تمام آن روزها”؟
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ ۲:۱۶ ق.ظ:
چون منتظر بود بشینه وقتی نشست یعنی دوران خیلی سخت تموم شد، نمیدونم چرا انقدر نشستن انتظار و آرزو شده بود در صورتی که شاید فقط فرق نشستن و خوابیدن فقط چند وجب مرتفع تر بودن باشه!!!
[پاسخ]
آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در۲:۴۶ ق.ظ
الهه جان
دیشب مطلب غم سرد را خواندم. امروز در اتوبوس هنگام برگشتن به خانه، ناخودآگاه به فکر عنوان مطلبت افتادم. غم سرد! تعبیر غریب و زیبایی است. به زیبایی سپیدی پوست دخترکی زیبا، در برابر بارش وحشیانه نور آفتاب!
غم مبهم ترین، شگفت انگیز ترین و دلهره آورترین دست آورد روح های بزرگ و انسانی است. چه سردش و چه گرمش! اما تعبیر زیبای تو از نوع سردش، با این تعریف، به نوع متعالی اش نزدیک تر است، به نوع ودیعه الهی اش نزدیک تر است، به نوع کمال گونه و صعود دهنده اش نزدیک تر است. غمی که همیشه و هر لحظه در شریان هایت جریان دارد و مدام تلنگرت میزند و نوازشت میکند.
همیشه به تو دوست خوبم گفته ام، غم زیباست اما ابتدا باید از جنس اصیلش مطمئن شد و سپس با آن زندگی کرد و نگذاشت که به انزوا و بی اثری و خنثی بودن و افسردگی های طولانی و استهلاکی منجر شود. چون روح هایی که غم های اصیل و الهی دارند و تلنگر انسانی را همواره با خود به یدک میکشند، باید در جامعه زنده باشند و نگذارند که گرگ های میش نمای امروز جامعه ما، تمام دارایی های معنوی و انسانی انسان را به یغما ببرند و سرود پیروزی سر دهند. حیف است، باید موی دماغشان شد! و در عین حال در دنیای غریب خویشتن معلق بود و ماند!
[پاسخ]
آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در۳:۱۹ ق.ظ
شاید بی انصافی از من باشه که با وجود حضور چنین دوستانی باز از سردی و یخ حرف میزنم نوشته های “علی” همیشه حرارات خاصی داره، همین طور حضور گرم “هیوا” که هیچ وقت خسیس نبوده حضورش دلگرم کننده بوده و معنای خاص و مقدسی برام داشته.
علی آقا حق باشماست این سردی و غم تا حدی حرف داره و وجود که پویش و حرکت رو نگیره الان افکار خاصی هست مسئولیت خیلی سنگین شده اگه هر کس در حد خودش قدمی برنداره اگه هرکس در اقتضای توانش وظیفه اش رو انجام نده مشخص نیست که چی میشه.
[پاسخ]
آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ در۱:۱۵ ب.ظ
با درود.
خیلی وقته که حضور نداشتم،مثل همیشه الهه مطالب متفاوتی در سایت قرار داده و دوستان نیز،نظرات جالبی ابراز کردن،این نشون میده بازخورد جالبی داشته این مطالب.
عاشق این جمله گیرا هستم:
نمیدانم آنچه در میان ناباوری باور کرده ام حقیقت است یا وهم!
کل مشکلات و معضلات ما انسانها این هست که هیچ وقت در موضع بیطرف ،به باورهایی که داریم،نگاه نکردیم.اینکه شاید باور نادرستی داشته باشیم.شاید استدلالات در آن زمان،مورد قبولت بوده و الان طور دیگری میشود.
این مهم نیست که حقیقت باشه یا وهم،مهم اینه که از کلمه نمیدانم،استفاده کردی و این یعنی در جستجوی حقیقت بودن.
دخترچشم سیاه…در مجموع این نوشته غمناک تو،من رو به یاد زمانی انداخت که در بیمارستان امام خمینی مشغول به کار بودم.
روزهای اول میترسیدم.از بخش عفونی،از طب کودکان،از سرطانی ها…
فکر میکردم اگر با این اشخاص برخورد نداشته باشم،یعنی نیستند.
دو،سه ماه اول وحشتناک گذشت.کودک دو ساله ای که مشکل قلبی داشت و برای عمل آماده میکردنش،بهترین دوست من بود.هر روز قبل از ساعت ورود زدن میرفتم میدیدمش و بعد از ظهر قبل از رفتن،همینطور…
این کودک خوب شد،اما خیلی ها به این خانه ای که در انتهای راه هست(به قول الهه)سفر کردند.سردخونه بیمارستان پاتوقی شده بود برای من که روحیاتم در اون زمان کاملا مانوس بود با این شرایط.
الان که به اون زمان نگاه میکنم،خوشحالم که دید بازتری پیدا کردم و یه جورایی از زندانی که هدایت برام بافته بود،بیرون اومدم.
اما این رو با اطمینان میگم که بهترین خاطرات،بهترین لحظات و بهترین زمان زندگی من،همون روزهایی بود که عاشقانه به دنبال افکار هدایت میرفتم.شاید الان اعتقادی به باورهای دوسال پیش خود نداشته باشم،اما نمیتونم کتمان کنم که راهی که هدایت جلوپام گذاشت،راه قشنگی بود که به اینجا ختم شد.
خیلی دلم برای عسل(کودک دو ساله)تنگ شده.امیدوارم همیشه سالم باشه.
خانه در انتهای همین راه هست.اما فکر نکنم که اتاقت گرم باشد و تاریک!
از هیوا هم تشکر میکنم.واقعا از لطفتون ممنونم.یک مقدار سرم شلوغ شده.از نظر کاری البته.مارکوپولو شدم.اهواز،قم،چابهار،شیراز،مشهد،رشت،ساری…
فکر کنم عذرم مورد قبول باشه!سعی میکنم حضور بیشتری داشته باشم.
اینجا دعوتنامه نیاز نداره،عبور مکانیست برای آرامش و خود بودن.بدون ذره ای تغییر شخصیت…
شاد باشید.چقدررررررررررر حرف زدم
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۵:۵۲ ب.ظ:
این که یه اتاق گرم و تاریک آخر راه باشه مگه انتظار زیادیه؟ یه عمر با تشنج وشلوغی زندگی پیش بری اخرش جز یه خواب آرووم و عمیق اونهم توی اتاق گرم و تاریکی که سهمته !
چه فرقی داره آدم بعد از خواب دوباره بلند شی یا نه؟! خوب این سرنوشت مقدر همه است ، خیلی هم دلگرم کننده است . من واقعا دارم از عبور میگم از عبوری سبز شاید سرد بنویسم،
من خودمو مثال میزنم که فکر میکنم حداقل حرکتی داشتم روح من واسه عرفان و ادبیات میسوخت ولی راه سرد رو انتخاب کردم، مثل فلسفه هر روز از من میپرسن چون علاقه داشتی؟ من میگم بهشون مگه به فلسفه میشه علاقه داشت؟ فلسفه یعنی رنج ! کدوم سرباز به خاطر عشق رفت جبهه؟ خوب عشق به جبهه که نبود ! فکرشو بکنید آدم عشق به چه چیزه جبهه میتونی داشته باشی این که هر روز ببینی دوستات کشته میشن یا ممکنه از امواج فراصوتی موج دارشن یا بشی!!! اینا یعنی رنج
الان هم جبهه هست منتها سلاحش گرم نیست ! سلاحش سرده تیر و ترکش هاش هم سرده!بمبارانشم سرده
[پاسخ]
آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ در۱۱:۳۶ ب.ظ
سلام بوف کور
خوش آمدید.بله..دلمان تنگ شده بود و من دیگه راهی نداشتم جز اینکه یه سر به خونتون(بخوانید بلاگتون-مترجم) بزنم ببینم کجایید!
چقدر خوب بود کامنتتون.وقتی خوندم خیالم راحت شد که اونطور که فکر میکردم نیستید.حالا مهم نیست چطور فکر میکردم.به هر حال نسبت به نام صادق هدایت حساسیت دارم.کهیر میزنم!
الهه خانوم، ولی اینو بدون که هر قدر هم بخوای ادای فیلسوفای اخمو و متفکر رو در بیاری، من یکی باورم نمیشه.برای من بخش بزرگ و پنهانی از الهه، همون دختری که اون روز تو پارک با هم نشستیم و فارغ از نگاه های کنجکاو ملت ، یه دل سیر به این دنیا و مسخره بازیاش خندیدیم!
یادش بخیر..
[پاسخ]
الهه پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۸ ب.ظ:
من؟!!! اینجا اخمو و متفکرم؟؟!! من بی تقصیرم فلسفه شاید به سر من هم خورده باشد نمیدانم ! آنجا به من میگویند خشک نگاه دیجیتاله دار اینجا میگیند خشک نگاه فلسفه دار ! من نفمیدم کدامش خشک است ، مهندس! فلسفه ما یا دنیای دیجیتال شما؟!
[پاسخ]
آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ در۱۲:۱۴ ق.ظ
تقصیر خودته که با یه دست شونصد تا هندونه برمیداری!
خائن!
آخه دنیای ۰ و ۱ رو فروختی به دنیای افلاطون و ارسطو و بودن و نبودن که چی بشه؟
حقته.(شکلک …که به دلیل حفظ حرمت محیط از بردن نامش اجتناب میشود)
[پاسخ]
آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ در۱۲:۳۵ ق.ظ
راستی، یادم رفت بگم .الهه خانوم :این کامنت قبلی به یه سری از کامنتای قبلی تر شما دررررر!!!!
بی حساب فعلا!
[پاسخ]
آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ در۴:۱۱ ب.ظ
salam,sorry english type mikonam,ba mobile connect shodam,hiva khanoom,nemishe mohite donyaye majazi ro ba donyaye vaghei moghayese kard,fekr nemikonam tu park dar morede falsafe o morgh o tokhmemorgh sohbat karde bashid,inja donyaye shekanje kardane khod hast,hadeaghal baraye man,inja nemishe shad bood ya adaye shadi ro daravord,inja khodet hasti,rahi ke khod entekhab kardi,por az sanglakh o dastandaz,engar dast o pa zadi,koshti khodeto,az khab o khorak khodeto endakhti ta be jahanam beresi,jahanami ke ba dastaye khod bana kardi.
Hivaaaaaa mikoshamet,kahir mizani?(SHEKLAKE KHANDE)
Shayad rooye hedayat alan taasob nadashte basham,ama ba etminan migam,yeki az 3asheghanehaye man hast,nemitoonam faramoosh konam saaniyehai ke bahash zendegi kardam,har chand sakht
[پاسخ]
آذر ۲۲م, ۱۳۸۸ در۱۱:۲۷ ب.ظ
سلام بوف کور
بله.درسته.دنیای مجازی و حقیقی فرق داره.شاید اشارتون به این حرف من خطاب به الهه بود که کفتم دنیای ۰ و ۱ رو به فلسفه فروخته.منظورم البته دنیای رشته ی مشترکمون کامپیوتر بود
اما واقعا این حرفتون رو قبول ندارم که “اینجا خودت هستی”.اینجا تو این ۶ ساله به اندازه ی انگشتهای دستم هم آدمهایی رو ندیدم که خودشون باشن.به جاش تا دلتون بخواد نقاب دیدم و تزویر و صد رنگی
اگر تو اینجا واقعا خودت هستی بوف کور، باید بگم جزء نوادری.قدر خودت رو بدون..
در ضمن قصد جسارت به ساحت یکی از افراد مورد احترام و محبوب شما رو در عرصه ی ادبیات و فلسفه و دیدگاه زندگی ، نداشتم.صرفا بیان یک حس بود که شاید هم ناشی از ظرف کوچک یا شناخت کم بنده باشه.به هر حال آبم با صادق خان عزیز شما تو یه جوی نمیره!شاید اگر کمی از شخصیت های محبوب دیگرتون بگید ، بتونم این جسارت رو جبران کنم!
راستی ، از طرف مدیریت محترم سایت ،با همکاری همراه اول و ایرانسل و مجموعه ی انواع سیم کارتهای موجود ، به عنوان بازدید کننده ی نمونه از شما تقدیر به عمل میاید.چرا که در هر شرایطی به ما سر میزنید.حتی با موبایل….
هیچ کس تنها نیست!
[پاسخ]
آذر ۲۳م, ۱۳۸۸ در۱:۵۳ ب.ظ
بوف کور با هیوا موافقم ، اینجا یا زیادی خودت هستی (که نمیدونم خوبه یا نه؟!واز نوادر روزگار) یا اصلا خودت نیستی! هر چی که دلت بخوای هستی الا خودت منتها خود این خود بودن اگه بخواد همه جانبه باشه گاهی هم بسیار اوضاع رو وخیم میکنه مخصوصا برای آنها که خیلی بلندپروازن خیلی هم میرن تو جو!(برید ببینید بعضی ادعای امپراطوری در نت را دارند)
بود و نمودشون یکی میشه!
در عبور من که سعی میکنم تمام خودم نباشم ! عبور فقط کوره راهی برای اندکی اینجا بودن است ، برای کسی که راه رفتن را میآموزد و تمام فشار آن را در زندگی متحمل میشود
در دنیایی که این همه تابلو اندیشه ممنوع ؛ گذشتن ممنوع، بر سر راه اندیشه تصوری انسان است .
[پاسخ]