شاید وقتی به خانه برگشتم دیگر دلتنگ نباشم

نمیدانم  آنچه در میان ناباوری باور کرده ام حقیقت است یا وهم

هر صبح  ، سلامی بی پاسخ از زندگی نوای بامدادی من است

هر شب بدرودی از من سرود شبانه من است

دلتنگ آن دختر چشم سیاه میشوم ، کسی که درد در چشمانش برق میزد

نوایی که دوستش داشت ، در حجم ذهنم پخش شده است “دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من”

گویا هیچگاه هوای گریه ندارم

روزهای اندکی که با او بودم آن روز ها مرا به او می رساند

همه چیز گذشته است همه چیز گذشت

گویا دقایقی نشستن یعنی پایان تمام آن روزها

اما چه سود انتظاری که چنین پایان یابد

دیگر برای دقایقی آرامش ، آرامش بخش هایشان، فراموش شده است چه اصراری بود  که فراموش شود؟! مگر جز فراموشی ، آینده با خود چه می آورد .

همیشه گویا چنین است چیزی بهتر از گذشتن نیست و آینده چیزی جز فراموشی نیست

گویا خانه ام در انتهای این راه است

شاید وقتی به خانه برسم دیگر دلتنگ نباشم

گویا چشمانم نیمه باز است هنوز

درگیر یک خواب ابدی  و تشنج زندگی

وقتی به خانه برسم میخوابم

گویا اتاقم هنوز گرم است و تاریک .