ایستگاه بعدی

نویسنده الهه در شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹

بزرگی با پاره ای از خصوصیات شناخته شده بود :
تواضع و خویشتن داری و موفقیت و….،
بزرگی مجموعه ای از خصوصیات بود
این است تمام دلیل آنکه نبود
به عقیده من بزرگی بسیط است
میدانی این ریل ها خیلی طولانیست
حوصله در این قطار بودن را ندارم
چه حرف خنده داری ! میگویند : آیا دکترا مقصد بعدیست؟
اگر ناعاقلی نبود هم اکنون پیاده میشدم حیف که نایستاده و پرتاب شدن دیوانگی ست ، هنوز نمیدانند مرادم نام نیست ، عطشم موفقیت نیست
در واگن دیگر نشسته ام به دقت آیین نامه را میخوانم ، بازجویی باز میرسد و میگوید مقصد شما پاریس است؟ مسافری میخندد
دلیل خنده اش همچون مقصدش مضحک و بدیهی است
میگویم مقصدم نیست اما گذر ممکن است
ذهن آنها از این ایستگاه به ایستگاه بعدی ست ، حداقل میدانند که ایستگاه بعد گران تر است همین که پیاده میشوند تمام حواسشان به دوباره سوار شدن
آنها هرگز دریافت ندارند ، حال ندارند، بنده نام و عنوانند
یک روز قبل از پیاده شدن به هم قطاری گفتم شما راه ها را در نوردید ، من بیراهه ها را
میدانی مقصدم مکانی است که شاید در این عالم کس نشناسد آن را نام ندارد ، مردمان آنجا کر و لال هستند ،
اما چشمهایشان تا بخواهی خوب تماشا میکند.

ذهن

نویسنده الهه در شهریور ۱۴م, ۱۳۸۹

در ذهن مصیبت سخت تر از مصیبت بود؟
مصیبت آمد و رفت ، دیگر تمام شد آن همه زنده بودن ها ، گاهی مرگ یکی برای مرگ همه کافی ست
ما نهیفیم ، عمومی میمیریم
ذهنم هنوز در تفکیک به روشنی نرسیده بود که صحبت از اتحاد شد ، اتحاد روشن بود
اتحاد بعد از فنا بود بعد از مرگ بود
بعد از نهیفی بود اتحاد برای محکمی بود
بعد از اتحاد تنهایی بیخاصیت میشد ، به خصوص صحبت از تنهایی اینکه انسان تنهاست !
روزهاست به این فکر میکنم برای خود کفایی مسقل باشم جوهرم را از وجود خود کشف کنم نه از کلمات این و آن
نه آنها که روزگار بار زد و ذوق ها برچین و به ذهن خالی
ساده بود زندگی ، واسطه ها سختش نمی نمود کافی بود به طرفی دیگر وصل شوی آنگاه میشد با روح یکی شد و سادگی را دریافت
به بداهت وجود هنوز شک دارم و بدون شک داشتن به خاصیت انسان بودن شک دارم
اگر بگویی هوا ابری ست
بدیهی است
گر چه من توجه نداشتم گاهی در ابر بودم و دلیلی گرفتگی را نمیاندیشیدم
گفتی هوا ابری است
این بود که اندیشیدم
من پر از اندوه شدم که تو توجه داری و من هرگز
راه خانه را هم هنوز نمیدانم
منتظرم وقت دانستن برسد
و میدانم که همیشه هم وقتی برای دانستن هست
ذهن است که پاره ای از دانسته ها را میدرزد
تنبل و توجیه گر است

تند می روی جانا *

نویسنده الهه در شهریور ۵م, ۱۳۸۹

آن زمان که نخستین تار موی سفیدت را دیدی؟

ترسیدی ؟ پنهانش کردی؟

کجا ؟

فلسفه کشف و کشک

نویسنده الهه در مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹

حتی خاطره خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد

چرا که تا ابد مرده ای

هیچ کس بازت نمیشناسد

اما من تو را باز میشناسم

اندوهی که در شادخوئی تو بود من باز میشناسم

نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می نالند

…..قسمتی از قصه ای! .”

…………

.. چند بار صدایت میکنم چونانی که دوست داریم ، در دنیایی در حال پروازم و منظره ها را برایت توصیف میکنم شاید ناگهان از مزه قیسی بگویی از طعم توت و از لمس قشنگی آسمان … فاطمه یادت میآید؟ تو یاد را خوب میشناسی پس خوب یادت می آید، و من سقوط میکنم به زمین نازل میشم تا آسمان را از زاویه تو نگاه کنم ، حالا دیگر تردد کم شده و حتی نیست شده ، گویا شخم خورده ام چنکگی آمده و شیارهایی در درون می کشد ،.باید زخم میخورد . و با هر شیار برآشفته میشد سکوت میکرد اما فریاد ها در دل داشت گاهی یکباره طغیان میکرد سدها  طاقت نمی آورد و درد سرریز می کرد ،

عجب اتفاق زشتی در همچون یک روز مقابل سی نفر در دانشگاه روز امتحانی که لابد برای آن پروژه مسخره سیستم عامل گریه میکردم منفجر شده بودم و دوست آمد و تسلیتم داد دوست مانند یک مرد محکم بود ، آری تاریخ آن روزها را نوشت و آن لحظه ها را به خاطر یادهایی سپرد ، و نمره نازک نارنجی بودن گرفتم ، نمره پروژه رو صفر شدم و  تمام نمره امتحان کتبی را با تله پاتی کسب نمودم که با صفر جمع شد و بر عددی تقسیم تا از درسی که حتی معنای نام آنرا نمیدانستم از استادی که احتمالا همسنم بود و ما ما موش های آزمایشگاهی جوانیش، پاس شوم ..

دوستیها بود و یاد ها ماند ، جوانی آیا تمام شد یا قلب من زود فرسود ؟ اکنون همچون مجنونان در جمع فیلسوفان حماقتم را اثبات میکنم حماقت من ؟

عجب حوصله ای دارند

من به آنچه شهود میکنم ،کشف میگویم، مرا چه به مفاهیم

آنها را برای از بر کردن برای حیوان کاملتری بودن بدان نیاز است

نه برای مواجه من با زندگی

مواجهه من با دنیایی که دیگر، ردگیر و درگیر دروغ یا حقیقتش نیستم، و تنها گاهی کلماتی استوار میابم همچون کشف ، نه کشف حقیقت و صدق و تطبیق تصور و تصویر و جستجوی صدق و صداقت . اینها مکان ندارند مبدا ندارند چگونه آنها را بنگرم  .

کشف کردن  ِ وجود….و…. کشک شدن  ِ وجود!

عجب حوصله ای دارند آدمیان تمام عمر میتوانند تکرار کنند میتوانند در خانه ای بمانند و به سوژه اکتفا کنند

نمیدانم چرا انقدر دنیای ایستایی داریم ، واقعیت این است آن فرانسوی ها هم زیاد فرقی ندارند ما از آنها عقب تر نیستیم شاید آنها جلوی ما را گرفته اند ، این روزها نام شکلات هایشان و شراب هایشان شده ،معامله زبان فهمی من از سنت آنها :

………………………تغادیسیو    tradition !  باریکلا به خودم که بالاخره دارم زبان فهم میشوم و با زبان نفهمی میجنگم! بازی مفیدیست.!

جلو باید رفت و فرهنگ ها را باید هضم نمود اما خوشبختم که تنها آنچه در این تلاش کوتاه فهمیده ام غبطه ام و اندوهم را عمق بخشیده و به ظاهر نحوه زندگی ام سطحی تر و عمومی تر شده ، اما پایبندی ام به قوائد بازی جدی تر.

ضربه میخوری بار اول فریاد ی طبیعی میکشی و درست فریادت انعکاس شدت ضربه است

بار دوم ممکن است همان ضربه را بخوری و این باز کمتر انعکاس دارد زیرا که پوستت ضخیم تر شده و این بازی ها ادامه دارد هر بار بر سلولهای فهمت افزوده میشود دیگر شدت را حس نمیکنی ، بازی های زیادی پیش رویت هست ، به زودی میفهمی عجله ای نیست خودشان به نوبت و مرحله به مرحله پیش رویت می ایستند و می رسند . منتها هر بار همان قدر که تازگی مییابی و از روزنه ها می گذری و لذت رفتن و پشت سر نهادن هر لحظه امکان دارد که نقشت عوض شود ،  اگر لحظه ای خسته شوی دیگر قهرمان این بازی نیستی و گیم آور میشوی ،

عجب حوصله ای دارند قهرمانان گویا خیال مردن ندارند ، هنوز چشمشان تشنه تماشاست ،هنوز پوستشان قابل کلفت شدن ،هنوز نمی میرند و برای از بر کردن واهمه ای ندارند چون از قواعد بازی است  با صدای بلند تر میخندند برق چشمانشان از دور آشناست صدایشان کلفت تر، جنسشان مرد و قوای بدنی بالایی دارند

ا چه میگویم ! مرا به آنها چه؟ با جسمی می زی ام که جراحت هایش را کمتر زنده ای توانسته است حمل کند ، نوشتن چه دنیایی دارد یاد فیلم آواتار افتادم ناگهان که مرد معلول ذهنش را را به دنیای دیگر برد و قهرمانی شد، آخ! چقدر دلم میسوزد که تنها فیلم بود فیلم!

از دیدن فیلم ها تفره میرم از اینکه به آخری ختم میشوند و اولی دارند میهراسم ، فکر میکنم دنیا را نه آغازی ست نه پایانی چرا این ذره نشان دادن ماجرا ها شروع و پایان دارند ،ول شده ام در ذهنم و گویا در واقعیت چیزی شبیه وارستگی ، فهم کشکندگی ! ، وارستگان را به اسبابی نیاز نست ، چه خوب که این اسباب وابستگی را این روز ها جمع میکنند در کارتون میگذارند که با خودشان ببرند، میگویم تلویزیون هم نمیخواهم میترسم گاهی این فیلم بازی ها ،بالاخره مرا از پله پایین بیاندازد و مثل کودکان به قواعد بازی اعتراض کنم : دسته بندی آدم ها به خوب وبد ، چه تصادفی! یا حیوان نجیبی است یا قبیح ، انسان! خوبیهایش درشت و غلط های درشت هیچ ریزی ندارد ! نمیتوان لحظه ای فکر کرد که او چگونه انسانی است؟ اما راحت میتوان با حیوان تطبیقش داد یا نهایت با چوپان! در مقام فوق انسانیش !

باورت میشود دلم برای حسرت خوردنی در خور انساسیت حسرت میخورد.

فلسفه شکوه کشف و اندوه کشک شده است ، زندگی ام.

داغ مرداد

نویسنده الهه در مرداد ۹م, ۱۳۸۹

خوشا ای دل بال و پر زدنت

شعله ور شدنت در شبانگاهی

(

این ترانه  رو دوست داشت

بزار…

با هم زمزمه اش کنیم،

بیا کنارم و سایه ی  روح مانده در آفتابم شو ،

مرداد  داغ است

سایه بانم کو؟

)


کپی رایت عبور. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ