درباره خواندن و نوشتن

نویسنده الهه در مرداد ۱۱م, ۱۳۸۹

از تمام نوشته ها ، من آن را دوست دارم که نویسنده ، آن را با خون خود نوشته باشد .

با خون خود بنویس !

آنگاه خواهی آموخت که خون و روح یکی است .

درک خون دیگران آسان نیست .

از این روست که من از خوانندگان سرسری و سطحی متنفرم.

کسی که خواننده خود را می شناسد دیگر برای او چیزی نخواهد نوشت .

اگر یک قرن دیگر ، خوانندگان سطحی فعلی ادامه یابند خود روح هم خواهد گندید

سعی در آموختن خواندن واقعی به همه مردم ، جلوی نوشتن و حتی فکر کردن را هم خواهد گرفت . زمانی روح خدا بود ، سپس بشر شد و اکنون به صورت توده درآمده است.

کسی که با خون خود به صورت امثال و حکم می نویسد مایل نیست که نوشته هایش خوانده شود بلکه میخواهد آنها را از بر نماید

در میان کوهسار ، نزدیک ترین راه از یک قله به قله دیگر است ولی برای پیمودن چنین راه کوتاهی ، پاهای بلند لازم ایت . امثال و حکم به مثابه قله های کوهساران خواهند بود و روی سخن آنها با کسانی است که دارای عظمت روح باشند

یک هوای پاک و رقیق ، یک خطر نزدیک و یک روحی که پر از شیطنت مملو از شادی باشد ، خوب به هم میآیند چون من شجاعم میتوانم پریانی گرداگرد خود ببینم ، شجاعتی که موجب رماندن ارواح می شود ، برای خود پریانی به وجود می آورد ، شجاعت خواهان خنده است.

من دیگر شما را حس نمی کنم . این ابری که زیر پای خود می بینم ، این سیاهی و سنگینی که بر آن میخندم ، برای شما یک ابر طوفانی است.

وقتی میخواهید تعالی یابید با بالا نگاه میکنید اما من به پایین خود نظر می افکنم ، زیرا هم اکنون تعالی یافته ام کیست در میان شما که بتواند هم تعالی یابد هم بخندد ؟

کسی که کوههای سخت را زیر پا می گذراد و بر همه مصیبت ها اعم از شوخی ها و جدی ها می خندد .

دانایی ما را آزاد ، سهمگین و و بی اعتنا می خواهد ، او زن است و تنها جنگجویان را دوست دارد

شما به من می گویید تحمل زندگی سخت است

چگونه است شما صبحگاهان این اندازه مغرور بودید و شب هنگام این طور حقیر جلوه میکنید ؟

تحمل زندگی سخت است ولی نباید چنین ضعفی را اقرار کرد ! ما همه حیوانات بارکش و خر های نر و ماده خوبی هستیم .

ما را چه شباهتی است با غنچه گل سرخی که حتی از افتادن یک قطره آب بر بدنش می لرزد.

به راستی که ما عاشق زندگی هستیم نه از این رو که به زندگی عادت کرده ایم بلکه از این جهت که به عشق انس گرفته ایم.

عشق همیشه با قدری جنون همراه است و در جنون هم قدری منطق وجود دارد .

برای من که زندگانی را دوست دارم به نظر می رسد پروانه ها ، حباب های صابون و هر چه در بین بشر از نوع آنها باشد بیش از همه از سعادت برخوردارند.

دیدن موجودات کوچک بالداری که به این سبکی و بی فکری ، ظرافت و جنبندگی ، زرتشت را به گریستن و نغمه سرایی وا میدارد.

من تنها به خدایی ایمان دارم که رقصیدن را بداند

وقتی به شیطان نگاه کردم او را جدی ، عمیق و عبوس یافتم، در واقع او روح ثقل زمین است و مسئول افتادن همه چیزها اوست

با خنده می کشند نه با خشم؛ بر خیزید! و بگذارید روح ثقل را بکشیم.

من راه رفتن را آموخته ام ، از آن وقت است که میتوانم بدوم

من پرواز کردن را آموخته ام و دیگر احتیاج ندارم کسی مرا به حرکت کردن وا دارد.

اگر مرا وزنی نیست  . اکنون من پرواز می کنم و خود را در زیر خود میابم

اکنون خدایی در باطن من به رقص  درآمده است

….

چنین گفت زرتشت- نیچه

غزلی از رهی

نویسنده الهه در اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم


در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم


اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم


زانرو ستانم جام را ، آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم


غرق تمنّای توام ، موجی ز دریای توام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم


دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی، فریاد بی حاصل کنم

غرق تمنّای توام – رهی معیری

یاد ایام

نویسنده الهه در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ،ولی از شکوه  لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی زجانم برده طاقت

ورنه من داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم ، کنون  باشد زتنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم

رهی معیری

اخلاص

نویسنده الهه در بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸

دلم میخواست بنویسم اما نتونستم که بنویسم امشب تنها در دلم حرفهایی زنده شد که در ابتدای راه با کتاب کوچک  و رساله روحم نیایش متولد شد  ، رنجی رو حس کردم در وجودم که در نیایش قبلا این رنجو چشیده بودم… حوصله حرف زدن ندارم و این چند سطر رو در عبور میزارم …(سکوت)

خدایا همواره تو را سپاس میگذارم ، که هر چه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ،میزنند ،

آنها که باید همگامم باشند ،سد راهم می شوند،

آنها که باید حق شناسی کنند ،حقکشی می کنند ،

آنها که باید دستم را بفشارند ،سیلی می زنند ،

آنها که باید در برابر دشمن حمله کنند ،پیش از دشمن حمله میکنند

و آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ،

سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ،متهمم می کنند،

تا در راه تو از از تنها پایگاهی که چشم یاری دارم و پاداشی ،نومید شوم ، چشم ببندم ،رانده شوم…

تا تنها امیدم تو شود

چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد تا حلاوت اخلاص را که هر دلی اگر اندکی چشید ،هیچ قندی در کامش شیرین نیست ،بچشم

خدایا اخلاص ! اخلاص!

نیایش علی شریعتی

ره

نویسنده الهه در دی ۳۰م, ۱۳۸۸

فهم اگر دارید جان را ره دهید

بعد از آن از شوق پا در ره نهید

مولوی




کپی رایت عبور. قدرت گرفته از وردپرس طراحی از پوسته های وردپرس ترجمه از متابلاگ